تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پنجشنبه شب است.

دلم خلوت می خواست.

ولو شده ام خانه مامانم.

این روزها خانه ام در اختیار همخانه ای است که خیلی هم حال و حوصله اش را ندارم.

هنوز نتوانسته ام باهاش شفاف باشم تا کارهای خانه را تقسیم کنیم.

کودک درونم و مادر بیرونم غر می زنند و اذیتم می کنند از این بابت.

سعی می کنم هردوشان را راضی کنم.

فیلم هتل رواندا را دیدم .

به نسل کشی ها فکر کردم.

نسل کشی در بوسنی و هرزگویین.

نسل کشی در رواندا.

سکوت جهانیان.

می خواهم تاریخ را به شیوه ای جدید بخوانم.

فکری است که هنوز ناپخته است ولی تصمیمم دارم تاریخ را به روایت سالها بخوانم.

هر ده سال یا 5 سال را انتخاب می کنم و بعد تمام جهان را در آن بازه زمانی مرور می کنم.

اینجوری می فهمم که در سال 2000 در ژاپن، تانزانیا، گرین لند و برزیل چه اتفاقاتی افتاده است.

هنوز ناپخته است ولی فکر می کنم جذاب تر از برنامه قبلیم برای خواندن تاریخ بود.

در آن برنامه بر اساس جغرافیا تاریخ را می خواندم که خیلی هم پیشرفت نداشت.

قبل ترش هم ویل دورانت بود که دست نخورده باقی ماند.

ولی شاید اینجوری برایم جذاب تر باشد.

امیدوارم به نتیجه برسم.

دیدارها با دوست قدیمی مستمرتر شده ولی بی هدف تر از نظر من.

هدف شاید گپ و گفتی دوستانه باشد و تجربه فضایی غیر معمول  در روزمرگی ها.

کار و کاسبی هم هنوز به بازدهی مناسب نرسیده جز اینکه مشتریان غذاهای روزانه ام زیادتر شده اند و اینجوری خرج های کودک درونم پوشش داده می شود.

اما از پیشرفت پروژه های جدیدم خوشحالم گرچه زمان می برد تا به پول تبدیل شوند.

کلاس یوگا را دوباره شروع کرده ام و خوشحالم که بعد از 4 سال هنوز حرکات در بدنم باقی مانده است .

هفته پیش هفته شلوغی بود این هفته هم برای کارهای عقب مانده هفته پیش صرف شد.

اما توی همه این  شلوغی ها خلوتم با خودم کم شده است.

شاید امشب فرصتی مناسب باشد

۱۳٩٢/۳/۳٠ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir