تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پدرم مرخص شده و خدا را شکر مشکل خاصی هم ندارد.

 خواهر و خواهرزاده ام به خانه  رسیده اند و حالا بعد از 2 سال در کنار شوهرش دوباره کانون خانوادگی را تشکیل دادند.

جایشان عجیب در ساختمان خالی است و هر وقت از جلوی خانه انها رد می شوم دلم می گیرد.

پروژه ای را که باید تحویل دادم و کمی بارم سبک شد.

فقط مانده انتخابات...

هر جا می روم عده ای در حال مجاب کردن دیگران هستند برای شرکت در انتخابات.

بحث ها خسته ام می کند.

سکوت می کنم و سعی می کنم از آن فضا خارج شوم.

هر دو دسته حق دارند،

چه آنها که معتقدند باید حضور  داشت و چه آنها که ناامیدند از هر حضوری.

ولی بدترین بخش ماجرا آن است که هر دو گروه سعی می کنند با استدلال های اشتباه گروه دیگر را مجاب کنند.

برای اینکه بدتر انتخاب نشود بد را انتخاب کن... استدلال یک گروه است.

برای اینکه به من ظلم شده منهم قهر می کنم.... استدلال گروه دیگر است.

و این خوب نیست

۱۳٩٢/۳/٢۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir