تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سال هاست که به خدا غر می زنم که من عاشقت نیستم...

من بهت احتیاج دارم ...

و این دلیل دوست داشتن نیست....

می دانم خدا از دل من آگاه است و من اینها را می گویم که خودم خیلی چیزها باورم نشود....

بعد ته ته دلم یک چیزی قیلی ویلی می رود که کاش دوستش داشتم ...

انوقت خیلی از کارهایی که انجام می دادم مفهومی پیدا می کرد و از سر وظیفه نبود....

کم عاشق نشدم وکم سر وجان در راه دلبر ندادم و می دانم که عشق چه نیروی محرکه قدرتمندی است.

ولی عشق الهی ؟....

انقدر دور و غریب بود برایم که حتی بهش فکر هم نمی کردم....

کم کم حتی از محافلی که از عشق واقعی و الهی می گفتند هم دوری گزیدم....

تو عشق زمینی ماندم و مرا چه به عشق الهی....

اما بی دل و دماغ و از سر وظیف مسیر را می رفتم (می روم) چون باور دارم بالاخره یک روز دری باز خواهد شد...

تا اینکه یک شب عجیب به جمله عجیبی در کتاب نامه های عین القضات خواندم...

عشق حاصل معرفت است...

و این معرفت؟

کمی بعدتر به این رسیدم که حواسم باشد غرق نشوم در شناخت خدا از طریق فلسفه و منطق و متون مذهبی...

و مگر نگفت که خود را بشناسید تا خدای خود را بشناسید؟

از همین نزدیک شروع می کنم....

 

۱۳٩٢/۳/۱۸ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir