تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

میهمانی گرفتن را بیشتر از میهمانی رفتن دوست دارم.

فکر کردن های قبلش هم کلی برایم لذت بخش است.

فکر اینکه چه کسانی را دعوت کنی که باهم خوش باشند ...

اینکه روزهای قبلش وسط کار و تو ترافیک یکهو بری تو برنامه ریزی برای غذا و خوراکی ها...

اینکه فکر کنی چه جوری وقتت را تنظیم کنی که خرید ها را انجام بدی...

خود خرید کردن ها و اماده کردن غذا ها هم کلی برایم تنوع است و حس خوبی بهم می دهد.

وقتی از توی میدان تره بار ، با کلی کیسه میام بیرون  و یا توی فروشگاه شهروند چرخ خرید را هل می دهم، یک جورایی شاید احساس کدبانوگریم را ارضا می کند.

 سخت ترین قسمتش مرتب کردن و گردگیری خانه است که آنهم این روزها به مدد برنامه ریزی مرتب حل شده ...

تا قبل از آمدن میهمان ها نه استرس دارم و نه دلشوره..

ولی وقتی همه جمع می شوند یکهو حالم بد می شود...

نکنه بهشون خوش نگذرد؟

نکنه غذاهایی را که اینهمه براش ذوق و شوق داشتم را دوست نداشته باشند؟

نکنه کاری کنم بهشون بر بخورد؟

نکنه ....

نکنه ....

بعد هی سعی می کنم بی خیال بشوم و می دانم تا به خودم خوش نگذرد به آنها هم خوش نمی گذرد.

من با عشق میهمانی می گیرم و تمام سعیم را هم می کنم که توی این وانفسای تنهایی جمع های صمیمی داشته باشیم.

و می دانم این حس را از مادرم به ارث برده ام .

در پی تجمل و بریز و بپاش نیستم ولی دوست دارم تنوع باشه و یکجورایی تمام چیزهایی که خودم دوست دارم را می گذارم تا با آنها که دوستشان داریم باهم بخوریم...

خدا کند همیشه توان مالی و جسمی داشته باشم تا بتوانم دورهمی های دوستانه را میزبان باشم.

پ.ن: هرچقدر کارهای قبل از میهمانی خوب پیش می رود، جمع و جور کردن های بعدش واویلاست...

۱۳٩٢/۳/٩ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir