تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی تا این سن مجردی و رابطه خاصی هم نداری ، یک روز می بینی که دیگر دنبال همراه نیستی ...

می تونی از همه چیز و همه کس و  همه جا لذت ببری بدون اینکه بخواهی با کسی قسمتش کنی...

بعد از یک مدتی نوع دیگری از لذت را کشف می کنی و کم کم لذت بردن در کنار دیگری را فراموش می کنی ...

 حتی یادت هم نمی آید که شیرینی لحظات دو نفره که این همه  شعر و غزل در خصوصش سروده اند به چه معنا است ....

سال ها زمان می برد ولی وقتی از آخرین باری که با کسی بودی چند سالی گذشت و تلخی رفتنش و شادی با هم بودنتان از یادت رفت ، دوباره آسمان شفاف می شود و قطرات باران لطیف ..

می تونی بی دغدغه روبروی دریا بنشینی و از خود دریا لذت ببری ..

توی جنگل راه بروی واز آواز پرندگان لذت ببری ...

زیر اسمان پر ستاره بخوابی و زیبایی وصف ناپذیرش را تحسین کنی...

وقتی زیر باران قدم می زنی می فهمی که مدت هاست  می توانی به کسی فکر نکنی ولی شاد باشی...

می دانم حضور همراهی شادی و لذت خاص خودش را دارد ولی باید بدانیم می توان بدن همراه هم شاد بود و از لحظات زندگی لذت برد ...

و همین باعث می شود که از ته دل برای تمام آنهایی که توی رابطه های وحشتناک زجر می کشند تا تنها نباشند دلسوزی کنی ....

سال ها خودم زجر حضور آدم هایی را تحمل کردم که در کنارشان لحظاتی شادی و لذت را تجربه کنم ...

سال ها وقتی جای خوبی بودم و یا غذای دلپذیری می خوردم و یا حتی منظره زیبایی می دیدم ته دلم می گفتم کاش کسی بود که ابن لذت ها را با او تقسیم کنم ...

ولی وقتی در عالم واقع در کنار آدم هایی قرار می گرفتم که نوع نگاه دیگری داشتند و از لذت های مشابهی حس خوب نمی گرفتیم و حتی باعث می شد تا تمام حس خوبت را مسخره کنند و به لجن بکشند دیگر تمام لذت ها برایم مرده بود چرا که شادی و لذت در کنار دیگری برایم مفهوم داشت و دیگری هم وجود نداشت ...

شاید اگر همراهم همراه بود همه چیز فرق می کرد.

ولی این روزها خدا را سپاس می گویم که نوع دیگری از حس خوب را به من شناساند.

 

۱۳٩٠/٦/۱٢ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir