تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

باران می آمد و باد هم...

برگهای درخت توت پربار پشت پنجره در باد می رقصیدند...

رقصی که به بهای از دست دادن توتهای نارس تمام شد.

غروب بود و تنها پشت میز نشسته بودم .

دست به زیر چانه و محو تماشای جادوی طبیعت وحشی دم غروب...

کمی بعد تر باران قطع شده

من و او توی کافه قنادی لوکس روبروی محل کارم نشسته ایم.

فضای جمع و جور و دلنشینی است.

پشت او پنجره است.

پشت پنجره پیاده روی باران خورده و دورترش اسمانی پر ستاره با هلال روشن ماهی در حال غروب...

هلال روز اول ماه رجب.

چشم هایم را می بندم و آرزو می کنم.

چشمهایم رو به صورت خندان او باز می شوند.

همین لحظه را خوش است شاید...

 

۱۳٩٢/٢/٢٦ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir