تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

باران می آمد و باد هم...

برگهای درخت توت پربار پشت پنجره در باد می رقصیدند...

رقصی که به بهای از دست دادن توتهای نارس تمام شد.

غروب بود و تنها پشت میز نشسته بودم .

دست به زیر چانه و محو تماشای جادوی طبیعت...

دیگری گفت : عجب هوای دونفره ای.

گفتم: اصلا دونفره نیست. اگر دونفر باشی نه از هوا لذت می بری و نه از بودن کنار نفر دیگر.

تلخ بود.

خوب می دانستم که لذت را با دیگری تجربه کردن چقدر ارزشمند است.

اما سالهاست که با کسی از چیزی مشترک لذت نبرده ام.

جوانتر که بودم هنگام تنهایی وقتی در شرایط لذت بخشی قرار می گرفتم می گفتم کاش کسی بود که این لحظات را با او تقسیم می کردم.

بعدتر ها کسانی آمدند و رفتند.

سعی کردم لذت ها را با آنها تقسیم کنم.

نشد.

و امروز فکر می کنم که چه تلاش بیهوده ای بود.

وقتی نفر دوم می آید می شود تمام زندگیم.

خودش می شود لذت

دیگر نمی توانم از چیز دیگری لذت ببرم.

سراپا می شوم در خدمت لذت او.

راستش حالا می دانم که حضور دیگری یعنی یک دنیای تازه.

نباید بازنویسی رویاهای تنهایی باشد.

نباید منحصر به شود به انجام انچه فکر می کردی با دیگری باید تجربه کنی...

دیگری خود دنیای دیگری است.

باید به چشم یک ناشناخته دیدش.

یک هیجان...

و خوب سالهاست که نفر دیگری نیست و من هستم و دنیایی از لذت که به تنهایی آن را لمس می کنم.

پ.ن: می خواستم از یک قهوه بعد از کار بنویسم که با دوست قدیمی صرف شد اما به اینجا کشید.

شاید فرصتی دیگر

۱۳٩٢/٢/٢٦ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir