تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

همینطور که داشتم برنامه روزانه را تنظیم می کردم متوجه شدم روابطم انقدر سطحی شده که آدم ها در همان فضا یی که با هم هستیم برایم مهم هستند و خارج از آن فضا ذهنم را درگیر نمی کنند....

یاد داستان دلبرکان فریدون تنکابنی افتادم ....

دلبری برای 8 صبح تا 5 بعد از ظهر ...

دلبری برای 5 بعد از ظهر تا 8 شب ...

دلبری برای پنجشنبه ها صبح و دیگری برای پنجشنبه ها عصر ...

پنجشنبه شب ها و جمعه ها هم که خلوت زنانه خودم است و خانواده ....

به نوعی دیگر می شود گفت انگیزه ای برای رفتن سرکار....

انگیزه ای برای درس خواندن....

انگیزه ای برای کار خیر ...

انگیزه ای برای هنر ...

به ظاهر هم یک دختر کاملا مستقل و بی نیاز و بی تفاوت نسبت به جنس مخالف ...

 از آنجایی که هر کدامشان فقط در همان محیط مفید هستند و وقتی جایگاهشان عوض می شود نمی توان تحملشان کرد پس به همین بسنده می کنیم .

عجب آدم دورویی هستم و شاید سواستفاده چی ....

وقتی به ارتباط خودم و مردهای دور و برم نگاه می کنم یاد زندگی مسالمت آمیز ژرنده ها وگکرگردن ها میفتم که هر کدام یک بخش از نیاز دیگری را رفع میکنند بدون آنکه مکمل هم باشند و یا حتی از یک جنس....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak