تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز به آرامگاه ظهیرالدوله رفتم.

سیر آفاق و انفس قسمتی از برنامه نانوشته است.

و چقدر فراوانند گوشه های این شهر بزرگ که من هنوز ندیده ام.

از خانه ام تا ارامگاه ظهیرالدوله پیاده یک ساعت و شاید کمتر راه است و من هرگز گذارم به انجا نیفتاده بود.

وصف فضایش را شنیده بودم و توصیف ساکنانش را...

بهار،ایرج میرزا، قمر، خالقی، رهی معیری، صبا و فروغ ...

هنرمندانی هستند که گویی آرامگاه ظهیرالدوله را از آن خود کرده اند اما...

انجا لقمان الدوله ادهم هم بود و ده ها بزرگ دیگری که ایران امروز مدیون آنها است.

جمع دوست داران فروغ را دوست نداشتم. 

حتی حضورشان نیز عصبیم می کرد.

خلوت وحرمت فضا را نگاه نمی داشتند.

سیگار پشت سیگار...

ژست های روشنفکری ...

و گاه چیپس و پفک...

یاد چند سال پیش افتادم که برای خیریه جشنی ترتیب داده بودیم و جمعی از بزرگان علم و دانش در ان حضور داشتند ، از پرفسورهای نخبه آن ور آب تا پزشکان نام آوری که خیلی ها سلامتشان را وامدار زحمات ایشان هستند.

هنرمندان هم در جمع کم نبودند...

اما استاد ناظری آمد با همان خضوع و خشوع همیشگی...

پسرکی که مجری برنامه بود اختیار از کف داد و شیفته وار شروع کرد به مدح و ثنای آستاد....

همه ما خجالت زده تمام بزرگان جمع شدیم.

هنرمندان جامعه ارزشی والا دارند ، شکی نیست.

فروغ شجاعتی مثال زدنی دارد و اشعاری فصیح ...

منکر ارزشش نیستم اما ارزش حکیم لقمان الدوله ادهم برای من صدها برابر اوست.

شاید اگر اینگونه مهجور و غریب نبود اینقدر دلم نمی سوخت.

حتی ملک الشعرای بهار کم از فروغ ندارد که رویکرد سیاسی و اجتماعیش قابل تقدیر است ...

این گزینشی عمل کردن را نپسندیدم .

ظهیرالدوله دلم را بدرد آورد...

۱۳٩٢/۱/٢٩ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir