تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز مادرم میهمانی بزرگی ترتیب داد و همه کسانی که در این سفر نزدیکمان بودند را دعوت کرد ....

و من دلگرم از داشتن چنین خانواده ای و لبریز از عشق مادر و پدرم...

امروز 150 کیلومتر آن طرف تر دوستانی که همچون خواهر و برادرم بودند جشنی ترتیب داده و من شاد از دیدن دوباره شان وسرمست از مهری که نثارم کردند ...

و این روزها تماس های تلفنی از دوستانی که روزگارانی دور لحظاتی ارزشمند را باهم سپری کردیم و حال به جبر زمانه گهگاه به بهانه تولد و عیدی خبر از هم می گیریم ؛ که مرا دلشاد از بودنشان کرد...

و دست آخر تک تک پیام های سرشار از محبتتان...

خوشبختی شاید همین باشد...

داشتن دوستانی که دلتنگت می شوند و دلتنگشانی...

داشتن خانواده ای که مثل کوه پشتت ایستاده اند ...

و حضور بی حضور غریبه هایی آشنا ...

پ.ن: دلم نمی خواهد به شهر و خانه ام برگردم. دلم می خواست می توانستم از همین حالا شروعی دوباره داشته باشم برای باقی لحظات زندگیم...

برگشتن به تهران غبار الود ولو بهاری مترادف است با زندگی که شادی هایش اندکند و لحظات مفیدش انگشت شمار...

۱۳٩٢/۱/۸ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir