تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پیامک پشت پیامک که اگر وقت داری همدیگر را ببینیم

تو این روزهای شلوغ که از یک طرف کارهای مهم ملک وجود از قبیل بند و اپیلاسیون و رنگ و... است و از طرف دیگر ارسال کارت ها و هدایای نوروزی مشتریان شرکت و متعهدین خیریه و ....و هجم بالای کارهای معوقه با چاشنی ترافیک دیوانه کننده...خانه تکانی و تدارکات سفر هم که به جای خود..

یک سر دارم و هزار سودا 

اما از ترس نازنین هم شده قرار را برای آخر شب می گذارم.

وسط شلوغی های ذهنم به این فکر می کنم که چرا می خواهد مرا ببیند. هنوز یک هفته هم از شام بارانی نگذشته....

بعد شیطنتی ظریف گوشه دلم جان می گیرد که شاید دلش تنگ شده و شاید هم می خواهد عیدی و کادوی تولد را بدهد...

کاش نقاشی که برایش کشیده بودم را به همراه داشتم....

دوباره تلفنی زنگ می خورد و یا همکاری پرسشی دارد و همه چیز از یادم می رود.

کمی بعد یادم می آید که در آن شب بارانی به موردی اشاره کرد که باعث شده بود این چند سال فاصله بگیرد از من و تمام دوستان مشترکمان و چقدر برای من مهم است که نظرش را عوض کند...

دوباره سعی می کنم به آن موضوع فکر نکنم و فقط به لذت دوست داشته شدن و حس زنانگی ناشی از آن فکر کنم.

ساعت 9 تماس می گیرد و من متعجب از اینکه اینقدر زود ساعت 9 شد سریع دستی به صورت می کشم و بیرون می روم.

منتظر است.

ماه هلال به زیبایی در هاله خود می درخشد.

هوا لطیف و بهاری است و جان می دهد برای خلق لحظاتی رویایی...

عطر شب بوها مست می کنندم...

پیشنهاد می کنم که قدم بزنیم.

می گوید می خواهد درباره موضوعی جدی صحبت کند...

پشت میز کافی شاپ که می نشینیم شروع می کند از من و توانایی هایم گفتن و اینکه کلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که باید باهم کاری مشترک را اغاز کنیم و می گوید و می گوید....

حرف هایی که خودم هر روز به مشتری هایم می زنم او به من می گوید و از BP  و طرح کسب و کار تا بخشبندی و قیمت گذاری...

سکوت کرده ام و گوش می دهم.

او هنوز مرا دخترک خجالتی 10 سال پیش می بیند ...

انگار بار قبل نشنیده که چه گفته ام از مسیری که پشت سر گذاشته ام و چه راهی پیش رو دارم...

با دقت و نکته بینی کلیه فرایند کار را برایم توضیح می دهد و من سکوت می کنم و نمی گویم که BP این چیزی که برایم توضیح می دهد سالهاست که توی کتابخانه خاک می خورد و مشکل من نداشتن انگیزه و همراه است و نه ندانستن مسیر...

جدول می کشد و آمار می دهد و زمان بندی می کند و من فقط نگاهش می کنم ...

از یک جایی به بعد دلم می گیرد...

نکند تمام این جریان یک توهم بچه گانه بوده است؟

نکند این فقط برداشت من بوده که حسی در این میان است و واقعیت چیز دیگری است؟

شاید همه چیز یک سوتفاهم احمقانه بوده که دل تنهای من برای خودش بافته ....

حرفهایش تمام می شود و بهش می گویم که سالها پیش روی این پروژه فکرکرده بودم ولی نمی دانم چرا هیچ وقت آغازش نکرده بودم و حالا اگر بتوانم دوباره آن شور وانگیزش را در خودم ایجاد کنم شاید با حضور و تشویق های او بر سر غیرت بیایم و این کار را انجام دهم....

دل بیچاره...

تشری به دلم می زنم و سعی می کنم مزایا و معایب طرح را بررسی کنم و منهم می روم توی فاز حرف های جدی و کسب و کار....

وقتی از هم جدا میشویم می گوید درهای ماشین را قفل کن....

توی دلم پوزخندی می زنم که ای بابا ....

گاز می دهم و دور می شوم.

اشک ها بی اختیار می چکند و حس می کنم که فریب خورده ام...

از خودم بدم می آید که اینقدر بی جنبه و احساسی ماجرا را دیده ام...

اما دل بیچاره سعی در رفع و رجوع ماجرا دارد.

شاید او هم بلد نیست....

شاید او هم به خاطر دوستی دیرین دنبال بهانه است برای ارتباط بیشتر...

شاید او هم ....

دل بیچاره می گوید صبر داشته باش...

عقل می گوید به خاطر مشکل قدیمی محتاط باش...

دل می گوید همینکه می خواهد با تو کاری را شروع کند یعنی خیلی...

عقل می گوید نمی شناسدت و روی گذشته ها سرمایه گذاری می کند...

و من تشنه محبت سردرگم میان اینهمه حدیث ...

۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir