تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

گوش سپرده ام به نوای غمگین دف و نی...

سعی می کنم از گوشه های ذهنم خاطراتی از خاله جان شریفه به یاد بیاورم.ا

نگاهم به نوه بزرگش میفتد و یادم میاید که چقدر دلش می خواست عروسش شوم.

لبخند کجکی روی لبانم می نشیند و آن میهمانی زنانه را به یادم می آورم که چگونه با اصرار نوه اش را آورد تا مرا ببیند...

توی نیمه روشن شمعها به صورت ها نگاه می کنم.

میز بغلی زاد و رود خاله جان فریده هستند و آن میز دیگر مال خانواده خاله جان فرانک است.

کمی آن سوتر بچه های خاله جان نفیسه نشسته اند.

چند سالی می شود که ختم به ختم همدیگر را می بینیم.

یاد آن روزگار کودکی به خیر که در میهمانی ها مادربزرگم با 4 خواهرش صدر مجلس می نشستند و دختر ها و عروس هایشان بی توجه به ما بچه ها این طرف غر غر می کردند.

به صورت ها نگاه می کنم.

چشم هایی که تکرار شده در صورتهایی که سال به سال همدیگر را نمی بینند.

سر شام جو عوض می شود.

مدتهاست که همدیگر را ندیده اند و با یک جمله" خاله جان خودش شاد بود " به گپ و گفت و خنده ادامه می دهند.

راست می گویند: خانواده ما از غم بیزار بودند و بهش بها نمی دادند. زندگی سخت و دردها لبخند را از لبانشان دور نمی کرد.

خاله جان های پدرم غصه زیاد داشتند اما همیشه شاد به نظر میامدند.

کاش بودند و ازشان یاد می گرفتم که چگونه با تمام سختی هایی که تو زندگی داشتند بازهم لبخند به لبشان بود.

یکی می گوید خاله جان شریفه بسکه هممون را دوست داشت کاری کرد شب عیدی باز دور هم جمع بشویم و از بودن باهم لذت ببریم.

حرفش درست است. مدتهاست که برای جمع شدن یک خانواده گسترده باید بهانه داشت. 

عروسی یا عزایی...

سالهاست که عروسی ها تمام شده اند و تنها عزا ها مانده که بهانه ای باشند برای دیدن همدیگر.

حیف...

۱۳٩۱/۱٢/٢٦ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir