تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

در فیلم پذیرایی ساده سکانسی وجود داشت که آینه تمام نمای بخشی از وجود من در زندگی کاری بود.

دختر جوان پولی را برای صدقه و کمک به مردی می دهد و آن مرد ان را قبول نمی کند. دخترک عصبانی می شوذ و داد و بیداد راه می اندازد و کاستی ها و بدبختی های زندگی مرد را به رویش میاورد.

اما مصداق این سکانس در واقعیت زندگی من چگونه است؟

من تخصص و تجربه و توانایی های خاصی در زمینه کاری خود دارم و چند رشته ای بودنم باعث می شود که اشراف بیشتری به مسائل داشته باشم.

سالها پیش که در آن هولدینگ بزرگ شروع به کار کردم تجربه کمتری داشتم و صد البته  اعتماد به نفسی وجود نداشت چرا که به خاطر طعم تلخ خیانت و شکست رابطه عاطفیم چیزی باقی نمانده بود. ولی در طول چند سالی که انجا بودم اهل فن و مدیران ارشد کاملا به من توجه نشان می دادند و در عین حال چون کار تمام زندگیم شده بود با تمام قوا سعی کردم تا دانش و توانایی های خود را در تخصصم بالا ببرم. کم کم متوجه شدم من رشد کرده ام ولی شرح وظایف من حتی با تغییر پوزیشن اداری باز همان است که بود. اول از چشم مدیران میانی دیدم و بعد متوجه شدم نیاز شرکت در همین حد است و برنامه ای برای گسترش بخش من ندارند.

یک سالی صبر کردم ولی روزمرگی و احساس مرداب خفه ام می کرد و همش فکر می کردم که اینهمه تلاش کردم ولی مجالی برای استفاده از دستاوردهایم وجود ندارد.

در همین بین چند تا کار تحقیقاتی با استادم شروع کردم که نتیجه اش حس مفید بودن و ثمره دیدن بود و همچین تعریف و تمجیدهای او را در پی داشت.

درست زمانی که فضای شرکت آکنده از تهمت و غیبت و زیراب زنی بود و هوای مسمومی برای روح و جانم داشت ؛ استاد گرانقدر از من خواست تا به شرکت او رفته و در کنار هم کار کنیم.

داستان این شرکت را بارها گفته ام ولی فقط اشاره می کنم که دستیار جوان استاد مانند تمام دستیاران قلمرو خودش را داشت و من اونقدر هوش داشتم که بفهمم اول باید دم او را دید و بعد استاد.

به هر حال باب دوستی باز شد و کار شروع شد.

به خاطر حجم بالای کار خلق و خوی حمایت گر من بالا امد و در نقش مادر مجموعه فرو رفتم.در عین حال برونداد من به خاطر سبقه کاری بیشتر بود و مورد تشویق مدیرم قرار می گرفتم

کم کم واکنش های دخترک به خاطر بی خردی و کم تجربگیش شروع شد و من خسته از بار مضاعف جنگ را آغاز کردم.

از اینجا بیرون نمی یایم چون دلم نمی خواهد به خاطر حماقت های دختر 23 ساله کاری را که سالها برایش زحمت کشیده ام از دست بدهم .

به هر حال استراتژی جدید دخترک بایکوت است. در پروژه هایی که می داند تخصص من است نام مرا وارد نمی کند.

دیروز وقتی آن سکانس فیلم را دیدم متوجه شدم که حکایت من دقیقا مثل ان دختر درون فیلم است.

من می خواهم کمک کنم و استفاده از کمک من تغییر بزرگی در سیستم بوجود می آورد اما او بنا به دلایل خاص خودش کمک بی دریغ من را نمی پذیرد و این مرا به مرز جنون می کشد.

البته همکار من به اندازه آن پیرمرد وارسته و عارف نیست. او ترس از قدرت گرفتن من دارد و همین که در وظایف کاملا تخصصی من نمی تواند وارد شود به اندازه کافی واکنش نشان می دهد.

گاهی وقت ها احساس می کنم داستان من مانند داستان سرآشپز توانایی است که رسیپی خاص و گران  خود را دارد اما همیشه مشغول ظرف شستن است مگر زمانی که میهمان پولداری بیاید و غذای خاص را سفارش دهد. در صورتیکه آن سر اشپز بقیه غذا ها را نیز به خوبی دیگران و حتی بهتر از آنها درست می کند.

هرچه دوستانم می گویند که به عضو شریفشان حواله کن و به تو ربطی ندارد که اونها به ضرر خودشان کار می کنند باز دلم ارام نمی گیرد.

سعی کردم از توانایی هایم برای موسسات خیریه استفاده کنم و دانشم را در راه سازماندهی بهتر سیستم های آنها به کار بگیرم تا فکر نکنم دستاوردی نداشته ام ولی باز دلم می گیرد وقتی می بینم کار را دست کسی می سپرد که کاملا با موضوع بیگانه است و برای هر قدمش 100 تا سئوال از من می پرسد.

به هر حال دیشب خیلی به این مشکل فکر کردم .

تنها دلیلش را شاید خوی سلطه جو و رقابتی خودم دیدم . نمی دانم این سلطه جویی را چگونه مدیریت کنم. حتما راهی برایش وجود دارد که بتوانم از ان در مسیر درست بهره ببرم ولی آن را نمی شناسم.

به همفکریتان جدا نیاز دارم.

۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir