تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کیفیت زندگی آدم ها بستگی مستقیم به اطرافیان و همنشینان او دارد.و من متوجه شدم به خاطر انسانهای بزرگی که در اطرافم هستند ناخود آگاه سطح توقعم از آدم ها بالا رفته است و معیار هایم برای ارزش گذاری از معیار های دیگر دوستانم بسیار متفاوت تر است .

 آدم هایی که برای آنها جذابند برای من انسان هایی معمولی حساب می شوند که ویژگی خاصی ندارند و به قول معروف آش دهن سوزی نیستند . چرا که با معمولی ترین فردی که با آنها حشر و نشر دارم  فرسنگ ها فاصله دارد.

 و این کاملا انتخابم را محدود کرده است در عین اینکه می دانم مردهای معمولی همسران بهتری هستند ولی هیچ لذتی از هم صحبتی با آنان نمی برم و از آن طرف معتقدم که انسان هایی که دغدغه های والا دارند نخواهند توانست نیاز های عاطفی من را بر آورده کنند و درکنار آنها بودن بهایی سنگین دارد که در توان خودم نمی بینم.

مردان اطرافم (همکاران، دوستان ، اقوام ) همه و همه انسان های خوبی هستند ولی برای من فاقد جذابیت خاص هستند و فارق از جنسیت با آنها حشر و نشر دارم .

اما زمانی که کسی برای رابطه ای نزدیک تر پیشقدم می شود ، ناخود آگاه با استادان و بزرگانی مقایسه می شود که کلا آنگونه بودن کار هر کسی نیست و همراه آنها بودن نیز از عهده هر کسی بر نمی اید را که اولویت آنها نه خانواده و همسر بلکه هدفی است که دنبال می کنند و خانواده برایشان بستریست برای تجدید قوا و نه صرف انرژی ....

 و من سردرگم بین اینهمه تناقض...

 

۱۳٩٠/٥/۱۱ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir