تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شاید ریشه خیلی از اتفاق ها توی اون غروب پایزی و تو اون کافی شاپ دنجی باشه که با خواهرم رفته بودیم ...

اختلاف سنی بالاتر از ده سال بین من و خواهرم فصل مشترکی برای ما نگذاشته بود واون با کارش و دوستاش مشغول بود و من هم با مدرسه و کتاب هام . بنابراین وقتی آنروز ازم خواست باهم به کافی شاپ بریم کلی خوشحال شدم که خوب بالاخره من را هم حساب کرد و شاید باهم صمیمی تر شویم ...

کلی برام حرف زد و از شرایط خانه و پدر مادرم گفت و اینکه آنها خیلی چیزها را نمی پسندند و اگر بفهمند دست از پا خطا کردی پدرت را در می اورند .

 اینکه دور پسر ها را تا پایان دبیرستان باید خط بکشی چون نه خانواده این اجازه را بهت می دهند و نه پسر ها به دختر مدرسه ای ها به چشم یک آدم عاقل و بالغ نگاه می کنند و فقط برای سوئ استفاده بهت نزدیک می شوند و.....

 خلاصه تمام ترس ها و بی اعتمادی هایی که خودم کم نداشتم را صد برابر کرد ....

 فکر می کنم تازه وارد دبیرستان شده بودم .

۱۳۸٩/٩/٢٧ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir