تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ردیف جلوی من یک صندلی خالی بود.

جلوی هر صندلی کارت کوچکی قرار داشت که نام فرد مدعو نوشته شده بود. صندلی خالی مال مدیرعامل شرکت بزرگی بود که همیشه آرزو داشتم برایش کار کنم.

مترصد بودم این آقای مدیر عامل را ببینم و یک کمی خیالبافی کنم که اگر برایش کار می کردم چه می شد....

وسط های کنفرانس دختر جوانی ( کمی کم سال تر از من ) روی صندلی نشست. با خودم گفتم شاید دیر آمده و جایش را پیدا نکرده وگرنه جسارت می خواهد جای آقای ... نشستن.

وقت تقدیر و تشکر که شد ، نام شرکت ... را خواندند و دختر جوان از جایش بلند شد تا تقدیر نامه را بگیرد.

مجری اعلام کرد که خانم... مدیربخش .... شرکت ... برای دریافت لوح تقدیر تشریف آورده اند.

یکهو عجیب دلم گرفت.

دختر جوانی که به سوی سن قدم بر می داشت دقیقا در آن جایگاهی بود که همیشه دلم می خواست.

مدیریت بخش.... یک هولدینگ بزرگ توی صنعتی که جذابیت های خاص خودش را داشت.

من کجا بودم؟

چرا من روی آن صندلی نبودم؟

آیا اگر جای دختر جوان بودم خوشحال تر از الان بودم؟

آیا اگر بخواهم نمی توانم چنان جایگاهی را بدست بیاورم؟

الان آیا خوشحالم؟

اگر نیستم پس چرا هیچ اقدامی نمی کنم؟

اگر هستم پس این غم وامانده و حسرت نگاه چیست؟

چرا نمی توانم توانایی ها و داشته هایم را باور کنم؟

چرا اعتماد به نفس ندارم؟

چرا خودم را باور ندارم؟

چرا اینقدر تحقیر می شوم و دم بر نمیارم؟

چرا وقتی دیگران تعریفم را می کنند به نظرم دروغ می گویند؟

چرا نمی توانم باور کنم خیلی جلوتر از خیلی ها هستم؟

چرا انتقادها را ولو احمقانه و از سر حسادت باور می کنم ولی تعریف دیگران را غلو می پندارم؟

برای شاد بودن و رضایت داشتن از وضعیت کار چه جایگاهی باید داشته باشم؟

مگر من سمتی در حد همان دختر در شرکتی کمی کوچکتر نداشتم که به خاطر سکون و روزمرگی عطایش را به لقایش بخشیدم؟ پس چرا با حسرت به او و جایگاهش نگاه می کنم؟

مگر نه اینکه دانسته هایم ، توانایی هایم و استعدادهایم از خیلی ها بیشتر است و این را به وضوح می بینم.

پس اینهمه حسرت چرا؟

مگر نه اینکه تمام مشکلات الانم به خاطر حسادت همکاران کمتر از خودم است؟

نمی توانم درک کنم چه مرگم است.

نمی توانم....

۱۳٩۱/۱٢/۱٧ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir