تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند سطری گلایه نوشتم از حجم بالای کارهای معوقه و بی حوصلگی...

اما حذفش کردم.

درست است که اینجا شده سفره دل من ولی چیزهای خوب تو زندگیم کم نیستند.

این روزها دغدغه اصلیمان فراهم نمودن لباس عید و تدارک عید برای خیریه و خانواده های تحت پوشش است.

خیریه تنها مامن و مکان امنی است که این روزها سراغ دارم.

در بدترین شرایط روحی و جسمی باشم و قدم به درون موسسه بگذارم همه چیز عوض می شود و دردها و خستگی ها ناپدید می شوند و دلمردگی ها و افسردگی ها دود می شوند و به هوا می روند.

این یکی از معجزات است  و کم نیستند معجزاتی نظیر این.

امسال دستمان خالی بود برای خرید اما دوستی گفت در عوض دستمان در جیب خداست و بهترین را خواهیم خرید.

همین هم شد.

در های رحمت چنان باز شد و دلهای مردمان چنان نرم که با بودجه اندکمان سه برابر جنس به دفتر آوردیم.

عجیب بود برایم در دورانی که همه از بدی کسب و کار می نالند مردمانی هستند که با خدا معامله می کنند و بدون درخواست دلیل و مدرکی به ما اعتماد کرده و میلیونها تومان لباس هدیه می دهند.

باورم نمی شد.

این روزگار و این گشاده دستی ها ؟

و کم نبودند این افراد.

گروهی از مال خود می بخشند و گروهی از توانایی هایشان.

معلمین جوانی که باعشق به دورترین نقاط شهر می روند و غم کودک باهوش و فقیر را می خورند تا هنرمندانی که هنرشان را در بخش سایت و تبلیغات به کار گرفته اند.

همه و همه آیات جوانمردی و ایثارند و قابل ستایش...

دلم گرم شد و ایمان پیدا کردم که هنوز رشته های محبت نگسسته و انسانیت محو نشده است.

به اندازه نعمت سلامتی و خانواده خوب ،به آشنایی با خیریه و فعالیت در آن می بالم و خدا را شاکرم برایش.

۱۳٩۱/۱۱/۳٠ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir