تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ازدواج برای من خیلی شبیه لباس خریدن است...

یک لباسی توی نظرت هست و وقتی برای خرید می روی دنبال همان می گردی ...

بعضی ها گرانترند ،بعضی ها بی کیفیت ترند، مدل بعضی ها را دوست نداری و رنگ بعضی ها بهت نمی آید ...

بعد یک لباسی پشت ویترین نظرت را جلب می کند....

یا خسته ای و زود تر می خواهی سر و تهش را هم بیاری و این خود عواقب خاص خودش را دارد  و یا واقعا اون لباس ،لباس رویاهای تو بوده ...

می ری توی مغازه و لباس را پرو می کنی ....

همه چیز لباس خوب است ولی اون لباس برای اندام تو دوخته نشده ...

توش راحت نیستی ، معذبی ...

ولی همه چیزش خوب است ، قیمتش ، ظاهرش ، رنگش ....

ولی لباس راحتی نیست ...

می تونی بخریش ...

بپوشیش و تمام مدت معذب و درگیر باشی...

 ولی از آن طرف حس خوبی داری که لباس زیبایی داری و  همه تحسینش می کننند ، مهم نیست بدنت و جسمت چقدر در عذاب است ...

ولی این حس اعتماد به نفس و لذت از داشتن لباسی این چنینی چقدر دوام دارد ...؟

بالاخره جسمت هم به زبان می آید ....

عذاب می کشی و دلت یک لباس راحت و آزاد می خواهد ....

و اونجاست که از دست آن لباس به تنگ می آیی و ایراد هایش را می بینی ....

دیگر حس خوبی از آن لباس نمی گیری ، حتی دیگران هم برایشان تکراری شده و تعریفی نمی کنند ....

مگر کسی که تازه تو را با آن لباس دیده باشد ....

ادامه دارد....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak