تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

حواب هستمز

عمیق ترین خوابی که این روزها داشته ام

خوابی شیرین می بینم

سرشار از دوستی ها و کودکی ها

جشم می کشایم و کمی کیج هستم

توی ماشین

یک جای غریب

نمی توانم موقعیتم را به یاد بیاورم

برجم امریکا بر بادها سوار است و من منتظرم تا خواهر و خواهرزاده ام مجوز اقامت در امریکا را دریافت کنند

دوباره سوال همیشکی به سراغم می اید

جه کار می خواهی بکنی؟

سعی می کنم فرار کنم و به برنامه ریزی برای روزهای باقی مانده سفر فکر کنم

به خوابم می اندیشم

جقدر شفاف بود و جقدر زنده

صدایی عجیب می اید

می ترسم

خیلی می ترسم

تمام صداهای مشابه در کودکی به سراغم می اید

از ترس کرخ می شوم

دیوار صوتی....؟

از ماشین بیرون می ایم

راننده و جند نفر دیکر انور خیابان ایستاده اند و سیکار می کشند

به اسمان نکاه می کنم

جت های جنکی بالای سرم مانور می دهند

هلی کوبتر های جنکی

و هوابیماهای عجیب و غریب

احساس بی بناهی می کنم

جقدر بی دفاعم فقط کافی است مانند فیلم ها تیراندازی را شروع کنند و تمام.....

 فکر می کنم که به درون فضای سفارت بروم

انجا امن است حتما

کودک ترسوی درونم تکرار می کند:11 سبتامبر را فراموش کردی؟

نکران خواهر و خواهرزاده ام می شوم

یادم میفتد اینجا ایران نیست

اینجا امریکا یعنی ارباب

مانور تمام می شود

مردم دسته دسته خوش و خندان از دریافت ویزا بیرون می ایند

خواهرم می اید

می خندد و می کوید تمام شد

بغلش می کنم و تبریک می کویم

خوشحالم که خواهرزاده ام ترس های کودکیم را تجربه نخواهد کرد

ماشین از جلوی سفارت می کذرد و من به این فکر می کنم که ایا من نیز به زودی باید به درون این ساختمان مثلی بروم؟

یکی از جوابهای ان سوال منحوس همین است.

 

۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir