تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

جلسه ارزیابی استادان ترم پیش داشت تمام می شد.

فرم ها و نظرات شاگردان موسسه را تحلیل کرده بودیم و دریافت هایم را به عنوانمدیر آموزش برای همکاران علمی توضیح داده بودم.

همه داشتند وسایلشان را جمع می کردند و صحبت به حواشی کشیده شده بود.

یکی گفت : این ترم استقبال خوبی از کلاس دکتر... شد.

گفتم : دکتر... مرد بسیار عالمی است و سخنوری قادر.

و بی اندیشه اضافه کردم: خوشم می آید ازش.

و دوباره مشغول سامان دادن به کاغذهایم شدم.

همکار اول گفت: به چشم خواهری البته!

همکار دوم گفت: زن و بچه دارد.

درجا خشکم زد.

سرم را بالا نیاوردم ولی انتظار چنین برخوردی از این سه مرد نداشتم.

به همکار اول گفتم متاسفانه من به ایشان اصلا به چشم خواهری نگاه نمی کنم ، این آدم برای من یک فرد موفق است فارغ از جنسیت.

همکار دوم نصیبش نگاهی غضب ناک بود که سریع از اتاق بیرون راندش.

عکس العملشان برایم عجیب بود.

سالهاست که مرا می شناسند و با خلق و خویم آشنا هستند.

بارها خوشان گفته اند که مرا به چشم همکار خانم نمی بینند و برایشان دوستی هستم از جنس خودشان.

بهمین خاطر هم اینقدر بی محابا احساسم را در خصوص دکتر... به زبان راندم.

احساسی که ربطی به موضوعات عاطفی و جنسی نداشت و به عنوان یک انسان برایم محترم بود.

روزها به این موضوع فکر کردم و تعاملات و رفتارمان را مورد بازبینی قرار دادم.

آیا لحن من ایشان را به اشتباه انداخت؟

رفتاری صمیمانه با دکتر... داشتم که اینها دیده بودند و اینجوری بیراهه رفتند؟

آیا چون من مجردم اینگونه می بینند که چشمم دنبال مردان است؟

و.....

هیچ کدام نبود. دلیلش خیلی ساده تر از همه این تفکرات پیچیده بود.

من حس حسادتشان را برانگیخته بودم.

من هیچ وقت از آنها تعریف نمی کنم.

من هیچ وقت به موفقیت هایشان توجه نشان نمی دهم چون برایم بدیهی است که جای من کنار آدم های موفق است.

همین باعث شده بود وقتی از کس دیگری تعریفی ولو سطحی داشته باشم واکنش نشان بدهند.

یک واکنش مردانه..

از ان زمان به بعد دیگر حرف هایشان را در مورد اینکه من را دوستی بدون جنسیت که می توانند با او مردانه رفتار کنند ، باور نکردم.

۱۳٩۱/۱۱/۱۱ | ٧:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir