تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

هوا را ازمن بگیر

خنده ات را نه...

...

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز !

شعری بلند از پابلو نروادا است.

دلم می خواهد بهش بگویم توی شهر من هوا نیست، روشنی نیست و امیدی هم به بهار نیست.

دلبرکان زیبا نمی توانند بخندند چرا که غم نان دارند و با هر نفس به جای هوا سرب را به درون می کشند.

همه چیز را گرفته اند مرد!

و خنده حتی لبخند از اولین غنایمشان بود.

۱۳٩۱/۱۱/٦ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir