تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

قسمت اول :

هفته پیش روزهای سختی را گذراندم.

دلم سخت گرفته بود و ساعت ها اشک هایم بند نمی آمد.

دوستان همراه و نزدیکم سنگ تمام گذاشتند و سعی کردند با حرفها و حضورشان مرهم بر دل شکسته ام بگذارند.

اما عجیب تلفن هایی بود از دوستانی که خیلی وقت بود خبری ازشان نداشتم.

دوستانی که به جبر مسافت و یا مشغله مدتها بی خبر بودم ازشان ...

حتی کسانی که دوستم نبودند ولی همدیگر را دوست داشتیم مثل پیرمرد آبدارچی شرکت قبلی...

آنها تماس گرفتند و گفتند که دلشان تنگ شده بود و به یادم بودند و می خواستند جویای حال و روزگارم باشند....

تک تک این تلفن ها و تماس ها دریچه های نورانی بود در روزهای تاریک هفته قبل...

حتی یکی دیروز تماس گرفت و گفت تمام هفته قبل به یادم بوده ولی نتوانسته تماس بگیرد.

قسمت دوم:

ملینا همکاری بود که یک سال گذشته را با هم گذراندیم.

وقتی دو هفته پیش از شرکت رفت بسیار خوشحال شدم چون شرایط کار جدیدش عالی بود و مطمئن بودم خیلی از مشکلاتش حل می شود.

توی این مدت فکر کردم مشکلات اخت شدن با محیط جدید آنقدر هست که مزاحمش نشوم.

چند روز گذشته عجیب به یادش بودم.

می خواستم پیامکی بزنم تا سر فرصت باهم صحبت کنیم اما پشت گوش انداختم.

دیشب وقتی خبر خودکشی اش را شنیدم دنیا روی سرم خراب شد.

چه زود درس هفته پیش را فراموش کرده بودم.

منی که آدم ها بهم ثابت کردند که بی دلیل یاد کسی نمی کنی مگر به حضورت نیاز داشته باشد چرا اهمال کردم و حالی از ملینا نپرسیدم.

امیدوارم بتوانم به ملاقاتش بروم.

بهش بگویم که مرا ببخشد که تنهایش گذاشتم.

احساس می کنم که دینم را به دنیا و ادم هایش ادا نکردم و زنجیره محبتی را پاره کردم.

قول می دهم به صدای دلم با دقت بیشتری گوش کنم.

۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir