تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

اول گرما را احساس می کنم .

نفس عمیقی می کشم و ذهنم سریع بیدار می شود.

از لابلای پلک های نیمه بازم نگاه می کنم.

بیدار شده ام اما صبح نشده ، غلط می زنم و پتو را روی سرم می کشم.

چشم هایم را می بندم.

اما

ناگهان هجوم اتفاق های چندساعت گذشته خواب از سرم می پراند.

کاملا هشیار شده ام.

دیگر از گرمای زیر پتو خبری نیست.

درد و سرما تمام بدنم را در بر می گیرد.

یک جلسه بحرانی و پر تنش را پشت سر گذاشته ام.

امیدوارم بودم چندساعتی بخوابم تا بتوانم صبح تصمیم درستی بگیرم.

خلق و خوی اسکارلت اوهارایی:

فردا در موردش فکر می کنم.

اما اینبار تا فردا راه زیادی باقی مانده...

شبی طولانی در پیش است.

بی تابم.

احساس درماندگی شدید می کنم.

دلم می خواست می توانستم با کسی حرف بزنم.

ساعت 1و45 دقیقه صبح مزاحم چه کسی شوم.؟

به چند نفر  از عزیزترین ها پیامک می زنم که برایم دعا کنند.

دلم می خواست ننو داشتم یا حتی صندلی گهواره ای .

احتیاج به حرکت دارم.

راه می روم.

توی فیلم ها و کتاب ها اینجور وقت ها یا سیگار می کشند یا مشروب می خورند.

من چه کار می توانم بکنم؟

می خواهم از خودم فرار کنم اما نمی شود.

با خودم تکرار می کنم که می گذرد.

 اینهم بگذرد.

ولی آرام و قرار نمی گیرم.

لب تاپ را روشن می کنم تا سرم را با کار گرم کنم.

تنها راه فرار موجود.

دوساعت بعد آرامبخش ها اثر کرده اند و پلک هایم سنگین می شود.

می خوابم.

...........

چند روزی از آن شب سخت گذشته است.

با خودم فکر می کنم که آن شب چه باید می کردم.

باید می نشستم و با ترس هایم روبرو می شدم؟

باید سکوت می کردم تا صدای دلم را بشنوم؟

باید آرام می گرفتم تا کودک درونم را در آغوش بگیرم؟

کودک ترسیده و تحقیر شده بی نوا!

شب سختی بود.

تجربه سخت تری...

آزمونی که به نظر خودم در آن موفق نشدم .

۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir