تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شاید اگر دیروز آن پیرمرد مهربان را سوار نمی کردم ، حال و روزم سرجایش نمی آمد...

من به اندازه یک سربالایی کوچه او را بردم ولی او مرا از ته چاه غم بالا کشید...

چقدر دلم می خواست بغلش کنم و دستش را ببوسم.

اینقدر در غار تنگ خودمان اسیریم که یادمان می رود با محبت های کوچک می توان چقدر شاد شد...

مرسی از همه که درباره شادی گفتند...

شکر

۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir