تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک زمانی نه چندان دور مردی آمد و میهمان دلم شد.

مردی متفاوت از آنان که می شناختم.

کمی بعدتر باهم شروع به کار کردیم.

عشق و دلبستگیم شد نیروی محرکه برای کار و کار و کار...

سه برابر یک آدم معمولی کار می کردم و سرویس می دادم.

سرویس دادن البته توی ذات من است.

کم کم آن اتش اشتیاق اولیه به حکم عقل و همجواری فروکش کرد و شد یک رابطه عاطفی دوستانه...

و مشکلات شروع شد..

حالا دیگر سرویس دادن هایم کم شده بود.

تحملم نیز...

حوصله هر حرف و حدیثی را نداشتم و برای ادامه کار نیاز به انگیزه ای داشتم که مرا پیش ببرد.

دوست داشتنش شرط لازم بود و کافی نبود.

تمرکز کردم روی تخصصم...

دیگر آچار فرانسه شرکت نبودم.

مادری کردن را از سرم انداختم و نشستم سر پروژه های تخصصی...

حالا منهم از دیگران توقع داشتم...

محبت بی قید و شرط را حذف کرده بودم...

تو به من آب بده و من به تو نان می دهم.

دیگر خبری از خوان گسترده ای که برپا می کردم نبود...

از طرف دیگر بازخوردی از سرویس هایی که داده بودم نگرفتم.

حساس شدم.

بدبین شدم.

احساس غبن کردم.

احساس سواستفاده...

احساس دستمال کاغذی یکبار مصرف...

بیشتر و بیشتر سرم را با کار گرم کردم.

باید انگیزه ای پیدا می کردم برای جلو رفتن...

عشقی که خاموش شده بود دیگر نیرویی نداشت تا من را پیش ببرد.

اما

دیگران خبر از این تغییر درونی نداشتند.

عادت کرده بودند به سرویس گرفتن

به اینکه بارشان را بر دوشم بگذارند و به سراغ کار دیگر بروند..

نه شنیدن از من را باور نداشتند.

تلخی و سردی را نمی پسندیدند.

حق هم داشتند که این تلخی منافات داشت با شیرینی لبخندهای دوران عاشقی

بعد یک شب سرد

بهم گفته شد تو را اینگونه نمی خواهیم.

ما همان موجود گرم و صمیمی و فعالی را می خواهیم که بی قید و شرط محبت می کرد و دم نمی زد.

همان کسی که از زندگیش برای هدف های ما می زد.

ما مادر می خواهیم و تو دیگر مادر نیستی...

ما عشق تو را می خواستیم و تو سرد شدی.

و من شکستم.

...............................................................................................................

حال بر سر دوراهیم.

برگردم به شیوه سابق...

محبت بی قید و شرط برای من شق القمر نیست ولی برای کی...

برای چی؟

همه چیز مبهم است و پیچیده...

کار با کسانی که دوستشان نداری سخت است.

کار با کسانی که قبولشان نداری سخت تر...

کار با کسی که زمانی دوستش داشتی و دستت بهش نمی رسد هم سخت تر از سخت تر...

ماندن یا رفتن..

دل کندن برایم سخت است و اما ...

..

نصیحت نکنید که این روزها به کفایت شنیده ام.

کلیت ماجرا منطقی نیست گرچه منطق به اینجا کشاندش.

این روزها فقط دلم برای خودم می سوزد.

هیچ وقت برای کودک درونم مادری نکردم...

۱۳٩۱/۱٠/۱۸ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir