تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

داستان "پنجره" نوشته فهیمه رحیمی را دوم دبیرستان سر کلاس دینی خواندم.

همه داستان های او را سر کلاس خواندم چون دلم نمی خواست پول بالای کتاب هایی از این دست بدهم و مجبور بودم از دوستان قرض بگیرمشان.

حکایت پنجره های روبرو...

خانه ما ، اما پنجره ای رو به خیابان نداشت.

همه پنجره ها به حیاط بود یا پاسیو...

ولی خانه این روزهایم پر از پنجره است که رو به بیشماری پنجره دیگر باز می شود.

پنجره هایی که هیچ وقت کسی پشت آنها نیست.

چراغ های خانه ها خاموش و روشن می شوند و این نشان از حضور دارد.

اما هیچ وقت هیچ کس پشت پنجره نمی ایستد.

هیچ چشمی به اسمان نیست و هیچ نگاه منتظری...

من اما دقایقی را پشت پنجره ها می گذرانم .

خیره به مردمی که در ترافیک همیشگی بلوار توی ماشین ها حبس شده اند...

و گاهی کف اتاق می نشینم و چشم می دوزم به رنگ های غریب دم غروب و یا طلوع...

نگاهم اما سرگردان پنجره ها را می کاود..

سعی می کنم از طرح پرده ها حدس بزنم زندگی پشت آن دیوار ها چه رنگ و بویی دارد.

سال اسفناک 88 هر چه نداشت یک خوبی داشت و این بود که حضور مردمی که پشت پنجره دیده نمی شدند را بالای بام ها حس می کردم.

اما این روزها پنجره های بسته و خاک گرفته آن حضور را به خوابی بدل کرده اند.

۱۳٩۱/۱٠/٩ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir