تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به خواندن اعتیاد دارم.

از همان زمان که الفبا را اموختم و بازی خواندن سردر مغازه ها آغاز شد تا همین الان لحظه ای نیست که چشمانم دنبال حروف و کلمات نباشند.

اگر چیزی برای خواندن نداشته باشم انگار قطعه ای از زندگیم گم شده است.

در هر لحظه و در هر جا لغات و کلمات چون داروی مسکن سرگشتگی من هستند.

نتیجه اش اما بد نیست.

خوب هم هست ولی معایب خاص خودش را دارد.

من زندگی را خوانده ام .

لذت ها را خوانده ام.

درکی از لذت به تعبیر شخصی ندارم.

لذت نوشیدن چای را درک نمی کنم چون بقدری استادانه آن را مطابق با توصیف نویسندگان می کنم که حس خودم توش گم می شود.

در حقیقت من لذت دیگران را زندگی کرده ام.

خیلی از خواسته هایم تجربه لذتی است که روزگاری کسی دیگر چشیده و به قلم دراورده است.

وقتی با تجربه جدیدی که پیش فرض و مطالعه ای از آن ندارم روبرو می شوم سردرگم می شوم.

توی محفوظات ذهنیم دنبال متنی می گردم که این شرایط را برایم توصیف کرده باشد.

و اگر نیابمش سرگشته می شوم.

و این واقعیت تلخی است.

استفاده از تجربه دیگران خوب است ولی زندگی تجربه دیگران را دوست ندارم.

سبک شخصی من چه می شود؟

وقتی می خواهم روزی را برای خودم داشته باشم ناخوداگاه تمام متنهایی که خوانده ام مرور می شود.

روزهایم تنیده شده در لابلای تفسیر دیگری از زندگی.

و من خودم هیچ لذتی را کشف نکردم و تمام زندگیم تکرار نوشته های دیگران است.

این نوشته ها شاید بخشی از جنگ و صلح باشد و یا شاید دو خطی تو یک وبلاگ مهجور...

به همین خاطر است که خیلی خوب می توانم در مورد لحظات خوب خیال بافی کنم ولی پای عمل که می رسد نقش خودم کمرنگ می شود.

شاید بهتر باشد لحظات خوش را بنویسم به همراه منبع ...

شاید هم  بد نباشد هر بار خودم نوشته های دیگری را بازنویسی کنم در زندگیم.

نویسندگان و کلا هنر مندان یک بخش از زندگی را انتخاب می کنند و بزرگش می کنند و جلوی چشم ما میگیرند.

زمانش است که نویسنده بخش های زندگی خودم باشم.

۱۳٩۱/۱٠/۸ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir