تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

اگر شجاع بودم امروز از خواب که بیدار شدم ساکم را جمع می کردم و می رفتم ترمینال

سوار می شدم و به شهرش که می رسیدم بهش زنگ می زدم من اینجا هستم.

بقیه اش را نمی دانم .

نمی دانم چه اتفاقی می افتاد ولی می دانم اونجوری از خودم بیشتر راضی بودم تا الان که از صبح ولو شدم تو خانه و نه گردگیری کردم و نه نقاشی

و نه حتی پروژه ای که پول توش است را تمام کردم.

دانشگاه هم نرفتم .

خیریه هم نرفتم.

فقط نشستم و خیالبافی کردم.

کاش کمی اهل اجرا بودم و نه رویا بافی...

می دانم که او فصلی جدید است در کتاب زندگیم.

فصلی که به تمام تئوری هایم اجازه اجرایی شدن می دهد.

تئوری هایی که کمی متفاوتند با تمام انچه از قبل می اندیشیدم.

گستاخ و بی پروا

این روزها اینکه دیگران درباره من چه می اندیشند دیگر اهمیتش را از دست داده است.

مهم برایم گذران این لحظات است آن جور که حس خوبی داشته باشم.

سالها ملاحظه دیگران را کردیم و اندیشه هایشان و حالا هیچ کدام از آنها سراغی از تو و تنهایی ات نمی گیرند.

و اهمیت دارد که زندگی را به دلخواه خود در لحظه بگذرانی.

هر لحظه که گذشت و هر آنچه که رفت دیگر باز نیامد و چیزی جایگزینش نشد.

در حسرت نباید بود و ترس مانع است.

چه اهمیتی دارد که او فکر کند دوستش داشتی که به خاطرش اینهمه راه آمدی؟

و چه می شود که اگر فکر کند تو همان دختر پاک و چشم و گوش بسته 10 سال پیش نیستی.

هیچ نمی شود.

تنهاتر نخواهم شد.

یا جواب می گیرم و یا حداقل سرزنش درونی را نخوام داشت.

چرا از دوست داشتن اینگونه می ترسم؟

چرا باید هر روز دنبال بهانه ای باشم برای تماس ؟

زمانی برای تلف کردن ندارم.

امروز هم در حسرت تلف شد.

۱۳٩۱/۱٠/٧ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir