تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

توی تاریکی ایستاده ام و به صدای دف و نی گوش می دهم .

بعد از مدتها به بهانه سالگرد فوت خاله پدرم همه خانواده مادریش دور هم جمع شده اند.

شاید 30 سال پیش بود که همه به خاطر فوت شوهر همین خاله در همین خانه جمع بودیم.

به چهره ها نگاه می کنم.

اثری از تاثر نیست بیشتر شور تازه شدن دید و بازدید ها است.

انگار جای آدم ها عوض شده است.

دختر ها جای مادرهای سی سال پیش را گرفته اند و پسر ها جای پدرها را.

نیم رخ عسل دقیقا همان است که در مراسم سی سال پیش از مادرش به یاد داشته ام.

نگاهم به مونا که می افتد از نظرم می گذرد که چقدر خوب مانده است این مریم خانم و ناگهان چهره تکیده مریم خانم در کنارش یاد اوری می کند که این فقط یک شباهت است بین مادر و دختر.

پدرم 4 خاله داشت و هر کدام از این خاله ها 7 هشت تایی بچه داشتند و هر کدام از بچه ها 2 تا فرزند و الان نوه هایی دارند.

خانواده ما به مدد عمه جان های برونگرای پر رفت و امد تنها گروهی است که از احوال تک تک این آدم ها خبر دارد و حتی دورادور حالشان را می پرسد.

و این جمع 200 نفری فقط یک سوم از خانواده گسترده من هستند . عموهای پدرم ، خاله های مادرم و زاد و رودشان...

حیف که بهانه ها برای ارتباط محدود شده است به مراسم ختم.

کمی قبل تر عروسی هایی هم بود که این روزها مختصر برگذار می شود .

اما من دلم می خواهد با عسل ارتباط داشته باشم.

مونا را به خانه ام دعوت کنم و خاله بچه آزاده باشم.

روزگاری نگذشته از آن زمان که ما هر کدام به عنوان نوه یکی از خواهر ها باهم همبازی بودیم.

آنزمان پدر و مادرهایمان جوانتر بودند و دل و دماغ رفت و آمد داشتند.

اما ما چه ؟

زندگی ماشینی کمرنگمان کرده است.

حیف

۱۳٩۱/۱٠/٢ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir