تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نمی دانم دلتنگی بهانه بود یا بهانه دلتنگی...

زمان، زمانی مناسب بود برای شروع دوباره...

من خسته و درهم شکسته

تشنه یک شروع جدید..

او را نمی دانم.

این چند شب را با حسی خوب گذراندم گرچه کمی مشکوک بودم به کلیت ماجرا...

راستش می ترسیدم ولی دوستان مشترکمان هم گفتند قضاوت نکن و برو جلو.

نمی دانم فشار این روزها و حال و احوال درهم شکسته ام بود که دلم یک داستان خوب می خواست.

خاطراتم را مرور کردم.

هرچه از او یادم بود پیش رو آوردم ...

ولی دست آخر تصمیم گرفتم بروم و او را به عنوان دوست قدیمی ببینم.

و رفتیم و همدیگر را دیدیم

به همان صمیمیت ده سال قبل

از کار گفتیم و از هدف هایمان.

یکی دو جمله از گذشته ها...

از اینده و برنامه هایمان بیشتر حرف زدیم..

و ذهن من لابلای حرف ها به دلنشینی این  گپ و گفت فکر می کرد.

دلم اما حسی دیگر داشت.

یک حس خوب

حس اعتماد

حس امنیت

حس اینکه در کنار او اتفاق های خوبی خواهد افتاد.

می دانم همانطور که دلتنگی بهانه بود کار مشترک هم بهانه است برای بیشتر دیدن و ارتباط بیشتر...

دل و عقل و شرایط همه تمایل به ارتباطی خاص دارند ولی چه می شود را نمی دانم.

۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir