تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تمام دیروز به این فکر می کردم که اگر قید و بندهای اجتماعی نبود و درگیر چه می شود و دیگران و یا حتی خود تو چه می گویی نبودم یک روز می امدم جلوی رویت می نشستم و بهت می گفتم که ازت خوشم می آید و دلم می خواهد با تو باشم .

بهت می گفتم نه تو زن بگیر هستی و نه من دنبال شوهر و هردو احتیاجاتی داریم که باید مرتفع شود و می دانم که در این زمینه با هم هماهنگ هستیم و شاید لحظات خوبی را با هم داشته باشیم ...

می گفتم می دانم که برای هم همسران خوبی نخواهیم شد بنابراین امتحان با هم بودنمان ضرر ندارد. شاید این آتش تن بخوابد.

بعد به این فکر کردم که آیا تنها قید و بند های اجتماعی است ؟ ایا تنها نگرش تو نسبت به من است بعد از ایجاد رابطه ؟

نه اینها نیست که نمی گذارد چنین اتفاقی بیفتد . حرمت خودم است و بدنم .

می دانم که کسی نیستم که بعد از یک رابطه به راحتی تمام احساسم را بشورم و از یاد ببرم . می دانم که جسمم کلید دروازه روحم است و اگر به دست کسی بیفتد روحم را در اختیارش می گیرد.

ولی ایا تو لیاقت داشتن روحم را داری؟

تویی که هیچ وقت پشتم نبودی و همیشه از دور نظاره گر سختی ها بودی؟

تویی که تحقیرم کردی و نادیده ام گرفتی ؟

تویی که کسانی صد درجه پایینتر از من را ترجیح دادی؟

تویی که شجاعت ابراز نداشتی ؟

و من می دانم که رابطه من و تو تنها خواهش تن است بدون عقل بدون روح

و من ماهی یک بار به با تو بودن می اندیشم , a;sjk jlhl

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak