تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی توی شهر زنگی می کنی عمق دیدت محدود می شود ...

گستره افقی وجود ندارد و دورترین نقطه انتهای خیابان است.

برجها و ساختمانها محرومت کرده اند از نگریستن به دور دستها

زندگی شهری دوردستی ندارد.

همه چیز دم دستی و سطحی است.

خط افقی وجود ندارد.

زندگی توی شهر تمام انچه به روحت آرامش می دهد را از تو می گیرد.

بی قرار می شوی و برای پیدا کردن امنیت به این بی قراری دامن می زنی...

لذت نشستن بر ساحل دریا و ساعت ها نگریستن به مرز آب و آسمان را چشیده ایم.

توی شهر اما، تنها آسمان است که بعضا از یادش می بریم.

شهر روح انسان را بسته بندی می کند ...

مثل غول چراغ جادو می چپاندت توی یک ظرف فلزی زنگ زده..

اما اگر آزادش کنی قدرت هایش شگفت انگیز است.

بعد ما واین روح بسته بندی شده حتی در سفرهایمان هم نمی بینیم زیبایی طبیعت را ...

افق دور دست را نگاهمی کنیم و نمی بینیمش..

اما باید بدانیم که روح ما غول چراغ جادو نیست که سالها در آن قوطی بماند و نپوسد و هر وقت رهایی یافت در خدمت باشد...

می گندد اگر محدودش کنیم.

و این برخلاف رسالت وجودی و دلیل حضور ما در این دنیا است.

شهر نشینی را گریزی نیست.

اما می توانیم بجنگیم با زوال روح...

فقط کافی است گاهی به آسمان نگاه کنیم...

زیبایی های طبیعی را ببینیم و لذت بببریم.

درختان شهرمان را ستایش کنیم و لختی گوش بسپاریم به زمزمه جویبار ...

آوای پرندگان را از میان هجمه بوقها دریابیم و خنکای نسیم را روی پوستمان حس کنیم

و از همه مهمتر هر از گاهی به دامان طبیعت پناه ببریم.

زندگی سخت است اما تسلیم غم نشویم که این روزها تباهی با غم ما قدرت می گیرد و شادیمان بر آن غلبه می کند.

هم راهی در شکوه شب یلدا را از یاد نبرید..

۱۳٩۱/٩/٢٤ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir