تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیشب عجیب نیاز داشتم تا در آغوش کشیده شوم.

بعد از ساعت ها بحث و جدل با مردی که بسیار قبولش داشتم  و ایستادگی در مقابل حرف های بعضا بی اساسش تمام انرژیم را از دست دادم.

 در آخر کار کمی بر سر لطف در آمدیم و سعی کردیم رابطه انسانی را مقدم بر عقاید بدانیم ولی باز هم بحث با این نکته تمام شد که چون یکدیگر را دسوت داریم نمی خواهیم طرف مقابل در گمراهی بماند و این یعنی پافشاری بر مواضع خود.

قدرت ، دانش و توان استدلال او هزاران برابر من است.

 و من تنها اعتقاد قلبی به ارزش ها و مسیرم  را داشتم بدون انکه بتوانم کسی را مجاب کنم.

و این بازی نابرابر و مقاوت در برابر هجوم او کاملا فرسوده ام کرد.

از یک جایی به بعد نیاز به حمایت داشتم .

نیاز به پشتیبانی..

نیاز به در اغوش کشیده شدن ...

می دانستم نگاهم این نیاز را لو می دهد.

می دانستم که چشمانم همه تمناست و می دانستم که هدف پنهان او نیز همین است.

اعتراف به ضعف.

برایم جالب بود که مثل کودکی که از مادرش کتک می خورد و باز هم به دامان او پناه می برد، منهم می خواستم در میان شانه ها و سینه ستبرش پنهان شوم .

تجربه عجیبی بود .

و سخت ...

۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir