تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

خیلی طول کشید تا توانستم بعد از آخرین شکستی که توی ارتباطات عاطفیم داشتم دوباره کمر راست کنم.

سخت بود باور اینکه کسی که از خواهر به تو نزدیکتر بود و محرم اسرارت ، به خاطر عشق یار تو از شوهرش جدا شود و با هم ازدواج کنند...

سخت بود باور اینکه کسی که سالی دنبال به دست آوردن دل تو بود اینجوری از پشت بهت خنجر بزند و رهایت کند...

وقتی که توانستم دوباره به زندگی لبخند بزنم دیگر در آستانه سی سالگی بودم.

یک نامزدی ناموفق و چند دوستی عمیق را تجربه کرده بودم .

تنهایی اما، این بار طولانی تر از دفعات پیش شد.

محتاط تر و بدبین تر شده بودم .

استانداردها و شرایطم هم سخت تر و خاص تر بود.

و به همین نسبت حق انتخاب کمتری داشتم.

و من با تنهایی عجین شدم.

تک و توک خواستگارانی میامدند و می رفتند و من می پرسیدم آیا واقعا می خواهم ازدواج کنم؟

از یک جایی به بعد دلم ازدواج هم نمی خواست .

تمام آنها که ازدواج کرده بودند یا در آستانه جدایی بودند و یا سالها بود که جدا زنگی می کردند.

بعد تو وبلاگ ها زندگی ها را می خواندم و تصور می کردم که اگر راه آنها را می رفتم چه می شد...

دو سه نفری بودند که باهاشون عجیب همذات پنداری می کردم و فکر می کردم اگر منهم مسیرم را مثل آنها انتخاب می کردم الان در همان نقطه ای ایستاده بودم که امروز او ایستاده است...

یک جایی به این نتیجه رسیدم شاید باید دوستی بی تعهد را تجربه می کردم.

عشق بدون قرار و قانون...

بعد نمی دانم من او را پیدا کردم و یا او مرا...

زندگیش شد روزهای زندگی نکرده ام...

دلم یک داستان خوش انتها می خواست...

دلم می خواست باور کنم این راه نرفته بهترین است.

روزهایش را دنبال کردم و هر نوشته اش پنجره ای بود به دنیای آرزوهایم...

نمی دانم انتهای خوش چه بود که منتظرش بودم..

آنها انتخاب کرده بودند که باهم ازدواج نکنند.

انتخاب کرده بودند که خلاف جهت آب شنا کنند..

رابطه آنها هم مسلما پست و بلند خودش را داشت.

دلخوری ها و شادی های کوچک و بزرگ...

اما انگار همیشه منتظر بودی ببینی چه می شود.

همین کمی مرا می ترساند...

چرا وقتی وبلاگ دوست متاهلی را می خوانم منتظر پایانش نیستم ولی اینجا انگار این رابطه محکوم به شکست است و من دلم می خواهد آنها به این مرحله نرسند...

دلم می خواست باور کنم که دختری ایرانی توی همین تهران با سطح شعور و سواد بالا می تواند روابطش را مدیریت کند و موفق باشد.

نمی دانم انتهای رابطه شان به کجا کشید.

نمی دانم مشکلات این نوع ارتباط در این شهر شلوغ واین فرهنگ متلاطم چیست ...

نمی دانم چه گذشت بر روح لطیف و ظریفش...

اما دلم نمی خواهد این رابطه شکست بخورد.

چون اگر او موفق نشود یعنی ازدواج تنها راه غلبه بر تنهایی است...

 

۱۳٩۱/٩/۱۸ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir