تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

برگ های زرد و خیس درخت های نارون تبلور پائیزند...

به درختی تکیه می دهم و بارانی از برگهای کوچک بر سرم فرو می ریزد.

خنکای صبحگاهی تا اعماق وجودم نفوذ می کند.

مادرم ایستاده قران می خواند.

پدرم گلها را با دقت دور روی سنگ قبرها پر پر می کند.

نفس عمیقی می کشم.

بوی تلخ قبرستان تا اعماق وجودم نفوذ می کند.

حتما همین اطراف کسی را به تازگی به خاک سپرده اند.

چشم می گردانم و سنگ ها را می خوانم...

ذهنم حساب و کتاب می کند..

40 ،14 ، 50 ، 60 ،20 ،80 و.....

هرکدام نمایانگر سالهایی هستند که کسی در این دنیا نفس کشیده و خندیده است.

به تاریخ ها نگاه می کنم.

خیلی هاشون قبل از بدنیا امدن من از دنیا رفته اند.

این قطعه در سال 52 ساخته شده است.

چندتا قبر جدید هستند که توجه را به خود جلب می کنند..

نزدیک تر می روم.

همسن و سال های خودم است.

پسر پدری که حالا در کنار هم آرمیده اند.

قدم می زنم...

مادری مهربان...

پدری دلسوز...

دکتر....

مهندس...

استاد...

خواهر...

برادر...

هرکدام از این انسان ها روزگاری نقشی داشته اند .

قبرهای مهجور ...

سنگ قبرهای دولتی که گذران 30 سال فرسوده شان کرده است.

کسی را نداشتند؟

شاید فرزندانشان آنور دنیا افراد موفقی هستند.

شاید واقعا بی کس بوده اند.

شاید آنقدر بد بوده اند که دیگر کسی رغبتی برای سر زدن بهشان را ندارد.

شاید ....

باز حساب و کتاب می کنم.

میانگین 60 سال است در این قطعه...

چقدر وقت دارم؟

یک ساعت ، یک روز؟

25 سال؟

همیشه یک بخش از وجودم چنان زندگی کرده است که انگار هنوز زندگی شروع نشده ...

کار کنم که سابقه کار داشته باشم ...

درس بخوانم که توانایی داشته باشم ...

این فن و هنر را یاد بگیرم که به موقع ازش استفاده کنم...

کی زندگی کردن را شروع می کنم؟

شاید تجرد در این نگرش نقش داشته باشد.

انگار می کنی که زندگیت با ازدواج کامل می شود و هدفمند می گردد...

حال می دانم که این نگرشی اشتباه است.

ازدواج نه آغاز است و نه پایان...

برگی را از کتم می تکانم.

روی سنگ قبری شکسته میفتد.

کنارش می نشینم.

خطوط نوشته ها محو و ناخوانا است.

47 سال زندگی کرده است.

و گویا 36 سال است که کسی سراغی از او نگرفته...

گلی را که دستم است روی سنگش پر پر می کنم.

چند قدم آن ور تر آرامگاه مادری است که فرزندی برومند دارد.

مادری که همیشه دلم می خواست مانند او فرزندانم را تربیت کنم.

مادری که فرزندانش افتخار این آب و خاک هستند.

آخ پری جان...

سرما تا مغز استخوانم رسیده است.

در گل و لای ساکت قبرستان قدم می زنم.

روی سنگ قبر من چه خواهند نوشت؟

سی سال بعد از مرگم کسی به یادم خواهد بود؟

ثمره زندگیم چیست؟

قدم می زنم و به ردیف 18 تایی قبرهای خانوادگی نگاه می کنم.

تکرار نام خانوادگی در این ردیف قابل تامل است.

مادربزرگ پدرم...

پدربزرگ مادرم...

عموهای پدرم..

عمه پدربزرگم...

عموهایم..

از رفتن چندتاییشان بیش از 35 سال می گذرد ..

سنگ قبرها اما تمیز و اراسته اند...

پدرم از گذشته ها می گوید....

حکایت هایی از زندگی تک تکشان.

و من میراث دار اینهمه خاطره و زندگی...

وقتی برای تعلل نمانده.

زمان بهره گیری از دانش و توانایی هاست.

زمان یاد دادن و بخشش است.

زمانی برای تاثیر گذاری...

از میان گل های پرپر شده غنچه کوچکی را بر می دارم.

می بویم و شمیم عطرش را جایگزین بوی تلخ مرگ می کنم.

من میراث دار هزاران سال زندگی بشر در روی زمینم.

این میراث را نباید به ثمن بخس از بین ببرم.

سنگ قبرم حتی اگر بی نوشته باشد تاثیر زندگیم در روی زمین سال ها پایدار خواهد ماند...

۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir