تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می گویند برای اینکه بتوانی موفقیتی را در کاری کسب کنی باید عاشق آن کار باشی...

عاشق کاری بودن هم به گفتن نیست...

به اینکه بگویی من عاشق نقاشیم و سال تا سال سراغ قلم و رنگ نروی..

بگویی عاشق مطالعه ای و آخرین چیزی که خوانده باشی روزنامه عصر باشد.

 تحصیل در دانشگاه هنر باعث شد تا از همان ابتدای کار با این مفهوم آشنا شوم.

دیدن بچه های موسیقی که به ساز و نت ها عشق می ورزیدند و بدون توجه به محدودیت ها ساعت ها با آن کلنجار می رفتند.

بچه های تئاتر ، بچه های نقاشی و مجسمه سازی  و .... همه و همه آنهایی که هنر های اصیل را می اموختند عاشقانه وارد این مسیر شده بودند و برای رسیدن به این نقطه زحمت کشیده بودند و با جامعه و خانواده جنگیده بودند.

بی احساس ترینشان ماها بودیم که هنر های کاربردی می خواندیم.

الان بعد از 15 سالی که از آن دوران می گذرد می بینم که چقدر همه  انها موفقند و در زمینه کاری خودشان از مراجع شده اند.

به نظرم دانشگاه هنر تنها دانشگاهی بود که بیشتر دانشجو هایش به خاطر عشق آمده بودند و شاید بعدش هم دانشکده ادبیات بود ولی باز هم شوری که بچه های دانشگاه ما داشتند آنها نداشتند.

وقتی عاشق کاری باشی دیگر خور و خواب معنی ندارد. به عشق آن کار زندگی می کنی و هر چه بیشتر می گذرد بیشتر در آن غرق می شوی.

زندگیت خلاصه می شود در یک بوم نقاشی و یا حتی آشپزخانه ای که توش با عشق آشپزی می کنی و یا کارخانه ای که تک تک دستگاه هایش را با تمام وجود می پرستی نه به خاطر پول که به خاطر عشق به کار...

و یا تمام هدفت می شود فتح قله ای و یا رکوردی جدید نه به خاطر اشتهار و سلطه جویی که به خاطر عشق...

معتقدم این آدم ها رسالت زندگیشان را یافته اند و بسیار خوشبختند که آن را دنبال کرده اند. بهای زیادی هم برایش داده اند ولی باز دست نکشیدند.

متوجه شدم در زندگی هیچ وقت اینگونه عاشق کاری نبودم. هیچ وقت تمام فکر و ذکرم را کاری مشغول نکرده است و از انجام دادن کارهای زیادی لذت برده ام و موفقیت های زیادی هم داشته ام ولی از همان زمان دانشگاه هم به کار به چشم وسیله نگاه کرده ام و نه هدف.

هیچ وقت عاشقانه رنگ بر بوم نزدم ولی از نقاشی لذت برده ام ...

هیچ وقت با تمام وجود غرق در کاری نشده ام که گذشت زمان را نفهمم...

هیچ وقت برای رسیدن به کاری نجنگیده ام.

توانایی ها و استعداد هایم باعث شد که ازین شاخه به آن شاخه بپرم و متمرکز بر کاری نباشم...

ولی یک نکته ثابت است:

همیشه عاشق کارفرمایم بوده ام به جای کارم...

و بدون عشق به کارفرما نمی توانستم کار را انجام دهم. این شاید همان کلید حل معمای عاشقی من باشد.

رسالت من شاید عشق ورزیدن به آدم ها است. دوستشان داشته باشم و کمکشان کنم تا موفق شوند و موفقیتشان پیروزی من محسوب می شود.از هیچ چیز به اندازه حل مشکلات دیگران و تسهیل امرشان لذت نمی برم و برای این انجام کار آنها زمان و مکان را فراموش کرده ام.

اما این جریان هم خطوط قرمزی دارد گرچه در عشق حد و مرزی نیست ولی همانطور که یک نقاش بی بوم و قلم نمی تواند نقاشی کند من نیز بدون داشتن حس خوب نمی توانم این کار را انجام دهم . نیاز است تا از درون محکم و قوی باشم و سرشار از عشق تا بتوانم بی دریغ ببخشم و احساس سواستفاده شدن و بازی خوردن بهم دست ندهد.

نمی دانم چگونه می توان همیشه سرشار از انرژی بود؟ طبیعت؟ مراقبه ؟ ورزش؟ به هر حال الان بی منبع انرزی بیرونی باید از درون شور و عشق را به غلیان در اورم.

پ.ن: این ها را در آستانه تصمیم جدید کاریم می نویسم تا بدانم برای چه و به کجا می روم.

۱۳٩۱/٩/۱٠ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir