تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بیدار می شوم.

چشم ها را یاز نکرده ام و سعی می کنم آیا زنگ ساعت را شنیده ام یا نه؟

به نتیجه ای نمی رسم و مجبور می شوم چشم ها را باز کنم.

هنوز نیم ساعتی وقت است.

برنامه ها را مرور می کنم .

دوش بگیرم و آماده بشوم.

ساعت 11 با آقای خواستگار قرار دارم.

کاری را به شرکت تحویل بدهم.

ناهار با یار دبستانی

بعد جلسه پرزنت کار چند ماهه برای کارفرما

بعد روی پروژه ای کار کنم.

جلسه ای با کارفرمایی دیگر

ادامه پروژه....

زیر دوش به دعوای دیشب با آقای دکتر همه چیز دان پرمدعا فکر می کردم و حرف هایی که گفته نشد.

وقتی روسری را اتو می کردم به نوع برخوردم تو جلسه پرزنت کار فکر می کردم.

کفشهایم را که واکس می زدم راهکار جدیدی برای پروژه ام کشف کردم.

آرایش که می کردم فکر کردم که چه خوب که قبلا تصمیم گرفته بودم چی بپوشم.

لباس که می پوشیدم به پیشنهاد جدید کار فکر می کردم و اینکه قبول کنم یا نه ...

کاملا ماشینی آماده شدم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم قرار با اقای خواستگار بود.

توی ترافیک به دوتا از دوستان زنگ زدم وقتی جواب ندادند متوجه شدم ناخودآگاه دارم از فکر کردن به این موضوع طفره می روم.

ترجیح می دادم بدون فکر وارد جریان بشوم و هرچه پیش اید...

و دوباره هجوم افکار متفرقه...

ماشین را که پارک کردم به یاد حرف یکی از اساتیدم افتادم که به حق می گفت:

تو کسی هستی که در کنار منبع قدرت رشد می کنی و هویتت بارز می شود. زنی که پشت مردان قدرتمند است.زنی که انها راپشتیبانی می کند و خود مقتدر است.

و من به مردهای قدرتمند زندگیم می اندیشیدم.

مردهایی که در کنارشان بودن زندگیم را معنا می بخشید ولی هیچ کدام مناسب نقش همسری نبودند و نیستند.

پشت در کافی شاپ ذهنم را پاک کردم و فارغ از هر پیش زمینه وارد شدم.

آقای محترم 52 ساله راننده تاکسی در آلمان. 

خوش مشرب و دل زنده.

بدون هیچ حرف مشترک از آن حالت ها که راجع به ترافیک و وضع آب و هوا صحبت شد.

پ.ن : قسمت بد ماجرا عوض شدن مدیریت کافی شاپی بود که قرار داشتیم و مزخرف بودن خوراکی های آن بود.



۱۳٩۱/۸/۳٠ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir