تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سوالاتی است که این روزها گوشه ای از ذهنم را مشغول کرده است...

سئوالاتی که باید جوابی برایشان بیابم وگرنه کم کم مانند یک موجودخزنده تمام ذهنم را پر می کند و فلجم می کند...

سئوالاتی که آگاهانه و ناآگاهانه از پیدا کردن جواب برایشان طفره می روم ....

  • ایا دوستش دارم ؟
  • چرا  دوستش دارم ؟
  • برای این حسی که دارم چه باید بکنم؟
  • آیا امیدی هست که این حس افلاطونی به رابطه ای ملموس تبدیل شود؟
  • چه باید بکنم؟

آیا دوستش دارم ؟

نمی دانم ، سال هاست که حضورش در گوشه ای از ذهنم غیر قابل انکار است و حالا که در روز مرگی هایم  نقشی یافته هر بار که می بینمش این سوال را از خود دارم . دنبال آن حس رویاهایم هستم و نمی یابمش ولی کمی بعد که از او جدا می شوم تغییر روحیه ام کاملا ملموس است ....

چرا دوستش دارم ؟

دوسال پیش غروب جمعه زمستانی بود که فهمیدم برایم با دیگران متفاوت است، نمی دانم دغدغه اش در خصوص نسل کشی ایرانیان در جنگ جهانی بود یا ارتباطی که بین دانسته های من زد ولی هرچه بود در آن کلاس تاریک ، بین سو سوی نور اسلاید ها برایم رنگ گرفت و پر رنگ شد...

دانشش؟ موقعیت اجتماعیش؟ ظاهرش؟ ...

نمی دانم  چرا که در این مدت با بسیاری کسان دیگر برخورد داشته ام که هر سه این موارد را بیشتر داشته اند ولی او نبوده اند برایم ...

آیا او تجسم رویاهایی است که برای خودم داشته ام ؟ موقعیتی که خودم را در آن تصور می کردم و هنوز راهی دراز تا آن دارم ؟

یا بودن کنار مردی موفق مرا ارضا می کند و او به نظر من موفق است .

حس من در کنار او از جنس مادرانه نبود ، حسی که در قبال بیشتر مردان اطرافم دارم . حسی متفاوت ، حسی با غلبه کشش جنسی هم نبود ، حس من حس کودکی است که می خواهد داشته باشد و خود نمی داند چرا ؟  سال هاست که با این خواستن های کودکانه مقابله کرده ام . یاد گرفته ام چیزی را که امروز می خواهی و دغدغه ذهنت می شود فردا برایت بی رنگ می شود و اگر بدستش بیاوری کاملارنگ می بازد ولی آیا انسانها هم مانند دیگر خواستن ها هستند ؟ نمی دانم ....

چه باید بکنم؟

همیشه دوست داشته شده ام و زمانی که دوست داشته ام منفعل عمل کرده ام به جز یک نفر ، که گویا باز هم در مقابل رقبای طاق و جفت و امروزی سعی و تلاشم رنگی نداشت و بازی را باختم ....

ولی در این مورد رقبای طاق و جفت بیش از هزار نفرند ....

می دانم که باید خودم باشم با تمام توانایی ها و خلل ها ... ولی ایا باید به این حس بها دهم ؟

دغدغه داشتنش برایم انگیزه می آورد ، انگیزه رفتن و موفق شدن . انگیزه بالفعل کردن استعداد ها و توانایی ها ، انگیزه استفاده مفید و مدیریت زمان ...

اگر نباشد شاید باز هم برگردم به دورانی که در قبال هر حرکت سدی با شعار " که چه بشود؟"جلوی رویم می آمد و من به این فکر می کردم که اگر نشود هم مهم نیست .

آیا امیدی هست؟

همیشه امیدی هست ، به خصوص در این مورد که باور دارم عشق نه دست من است و نه او و هست در پس پرده است که سرنوشت رقم می خورد ولی باید بدانم که آیا واقعا او را می خواهم یا نه ؟ بدون دروغ و بدون انکار...

چه باید بکنم ؟

نمی دانم ... 

سخن دل...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak