تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بچه که بودم ، من بودم و دنیای بی پایان پیش رو...

دل نگران وقت نبودم..

دل نگران نخوانده ها...

نکرده ها...

امور معوقه و امورجاریه...

بچه که بودم اما، انگار وقتم مفید تر می گذشت...

تک تک برگهای گلدان ها را با عشق و اب پاک می کردم. هیچ وقت خاکی روی برگهایشان نبود.

ساعت ها به تابلوهای روی دیوار زل می زدم.

تابلوی تپستری از یک گردش اشرافی...

به تک تک آن آدم ها فکر می کردم و به گذشته و آینده شان...

هربار تک تک کتاب ها را از کتاب خانه بیرون می آوردم و با حوصله گرد و خاکشان را می گرفتم.

بچه که بودم ساعت ها سرگرم نخ کردن گل های ریز و ظریف شاهپسند می شدم و خوش بودم با زیورالات دست سازم.

حالا هم به همان اندازه وقت دارم...

به همان اندازه ناخوانده ها و ناکرده ها...

اما...

یک چیز ندارم و همین باعث شده تا چرخ زندگیم لنگ بزند...

حوصله...

می دانید ! گلدانهای خانه ام به همان اندازه گلدانهای کودکیم وقت می خواهند.

مغزم نیاز به خیال پردازی و رویا بافی دارد...

دست هایم همانقدر محتاج ساختن و خلقند...

اما به جای حوصله دو تا موجود کریه دو طرف م ایستاده اند..

ترس و دلسردی

یکی می گوید وای عقب ماندی از زمین و زمان...

دیگری می گوید که چه بشود ؟

همین دو تا عقیمم کرده اند و زمین گیر

مدیریت زمان را خوب بلدم و می دانم چگونه بهترین استفاده را از این گنج بی پایان بکنم.

ولی انگار نذر امامزاده اش کرده ام...

.....

گره کارم را ، این روزها در ندیدن نتیجه ملموس از تلاش هایم می بینم و همن باعث بروز دلسردی می شود...

ته ته ذهنم می دانم بی نتیجه نیست تلاش هایم ولی نتیجه ای که انتظار داشتم را نگرفته ام...

به خصوص برای کارهایی که به دیگران ربط دارد. کلی تلاش می کنی تا گره از کارشان باز کنی و در لحظه آخر ورق بر می گردد و طرف تصمیم دیگری می گیرد...

خیریتش شاید این است که باید در روابطم میزان داده هایم به آدم ها بازنگری کنم.

برای رسیدگی به همنوع و رضای خدا و.... بهانه هایی است بزرگتر از حد من.

واقعیت این است که من مهربانی می کنم تا دوستم داشته باشند و همین مرا راضی می کند. ولی دیگران از این ضعف خوب به نفع خودشان استفاده می کنند.

من مهربانی می کنیم و کاری را برای کسی انجام می دهم چون سلطه جو و کمال طلب هستم و فکر می کنم او نمی تواند به خوبی من کار را پیش ببرد. و اصل این است که قادر به کنترل انسان ها نیستم.

این دو رویکرد باعث می شود تا سرخورده بشوم.

چاره اش شاید بازگشت به همان دوران کودکی است.

پاک کردن تک تک برگ های درختچه کنار اتاق شاید به ظاهر وقت تلف کردن باشد اما نتیجه اش ملموس و خوشایند است و باعث می شود دوباره حس خوب بگیرم.

برای کارهای به ظاهر بی اهمیت وقت بگذارم تا شاید نتیجه اش از هزارتا تحقیق و مقاله برایم بهتر باشد.

نگرشم را به کارها عوض می کنم شاید درست شود. سالها پیش دوستی گفت : این فرهنگ بدو برو که عقب نمانی ، مخرب است و با ذات شرقیمان هم خوانی ندارد.ما عمیق و بطئی هستم و به آرامی نفوذ می کنیم.

الان گردش روزگار فرصتی فراهم آورده تا دور زندگیم را کند کنم. نشانه ها و اتفاقات همین را می گویند.

و من کم کمک سبک زندگیم را عوض می کنم.

پ.ن: دیروز به دوستی می گفتم که انسان خوشبختیم. نه کاری دارم که نگران تعدیل نیرو و بیکار شدن باشم و نه دلبری که نگران خیانت و بود و نبودش...

۱۳٩۱/۸/۱۱ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir