تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

مردهای زندگی من به سه دسته تقسیم می شوند که هر کدام زیر شاخه هایی دارند:

 

  • دسته اول حدود٨٠ درصد موجودات مذکر اطرافم را تشکیل می دهند ، بی رنگ ، بی بو و بی خاصیت  البته برای من ! بود و نبودشان فرقی نمی کند ولی به جبر زمانه هستند . از رده پایین که بقال و راننده تاکسی و ... هستند تا رده های بالا که همکاران و شوهران دوستان و اقوام و ...  نسبت به این دسته آدم ها نه سو گیری دارم و نه تمایل البته کمی از موضع بالا بهشان نگاه می کنم ولی کلا بی تفاوتم.
  •  گروه دوم که ١٨ درصد بقیه را تشکیل می دهند مردانی هستند که از لحاظ روحی بیشتر بهم نزدیکیم دوستشان دارم برادرانه و در زندگیم نقش دشتند . روی کمکشان حساب می کنم و من نیز هنگامی که کاری از دستم بر می آمده دریغ نکرده ام...نسبت بهشان متعصبم ولی از آنجا که با همسرانشان نیز دوست هستم کاملا مواظبم که دست از پا خطا نکنند. گروهی از استادان ، همکاران و دوستان در این دسته جای می گیرند حتی پدرم ...
  • ٢ درصد بقیه ادم های خاص زندگیم هستند مردانی که دوستشان دارم و حق پدری به گردنم دارند و مردی که به طور خاص دوستش دارم .فداکاری و ایثار و مایه گذشتن از خصوصیت رابطه با این گروه است . اما مردی که به طور خاص دوستش دارم همان عشق فردی و رابطه شخصی من است و در طول این سال های زندگی تجربه های جالبی در خصوص نوع ارتباط با این دسته از آدم های زندگیم پیدا کرده ام ولی برایم مسلم شده که این مرد اگر نتواند جایگاه خودش را در این سطح رابطه حفظ کند دیگر در هیچ کدام از این سه دسته جایی نخواهد داشت و در حد یک شی تنزل پیدا خواهد کرد. چیزی که نه دیده می شود و نه اهمیت دارد .

می خواهم از این به بعد در اینجا از دو روی سکه عشق و نفرت بنویسم ...

۱۳٩٠/۳/٩ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir