تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سرمایه اجتماعی همیشه از بحث های مورد علاقه ام سر کلاس جامعه شناسی بود...

امروز متوجه شدم دلیل خیلی از حس های ناخوشایندم همین بحث است...

کم شدن سرمایه اجتماعی

سرمایه اجتماعی به طور کلی همان ارتباطات است و تعاملات فرد با گروه . برای کسی مثل من سرمایه اجتماعی از دارایی های نامحسوسم است که به من قدرت و اعتماد به نفس می دهد.

از بعد از نوجوانی همیشه گروه های بزرگی بودند که خود را عضوی از انها می دانستم و تعاملات با دیگر اعضا و افراد خارج از گروه در راستای اهداف گروه به زندگیم معنی و رنگ و بویی اجتماعی می داد.

از گروه های دوستی دانشگاه گرفته تا سازمانهایی که برایشان کار می کردم. به هر حال در هر شرایطی خود را عضوی از انها می دانستم و خوب و بد گروه را به کارکردش می بخشیدم.

اما اتفاقات امسال باعث شد که از خیلی از گروه هایی که در انها نقشی داشتم جدا بشوم و یا دور بیفتم و همین باعث شد تا در مورد هویت اجتماعی و اهداف و... دچار تعارضاتی اساسی شوم.

چیزی که الان بهش نیاز دارم احساس تعلق به گروهی مناسب است. گروهی که حضور فیزیکی داشته باشند در زندگیم و بتوانم رودر رو با ایشان ارتباط برقرار کنم.

به عنوان یک انسان سالم و کسی که همیشه در گروه های پویا حضور داشته الان کاملا این نیاز را در خودم احساس می کنم.

درست است که هویت هرکس منحصر به فرد است ولی باور دارم هر فرد در جایگاه های مختلف اجتماعی هویتی دارد که به او اقتدار و شخصیت می بخشد و این جایگاه ها چیزی نیست جز عضویت در گروه های اجتماعی...

درست است که 300 شماره در موبایلم ذخیره است و 700 نفر در فیس بوکم هستند ولی انچه اهمیت دارد حضور فیزیکی و منسجم آدم ها در زندگی روزمره است که این روزها به حداقل رسیده است.

باید چاره ای بیندیشم...

شاید یک گروه هنری ...

شاید یک گروه جامعه شناسی ...

شاید حتی کلاس ورزش...

پ.ن: یکهو بعد از چند سال یادم افتاد که روزی روزگاری یک وبلاگ داشتم به اسم مترونوشت!!!

۱۳٩۱/٧/٢۸ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir