تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پنجشنبه ها مال خود بود...

مال خود خودم...

تمام لذتش هم به کلاس آبرنگ پنجشنبه بعد از ظهر بود...

جلسه اول را خوب یادم هست ولی تاریخش از خاطرم رفته است.

82؟

83؟

به هر حال غروب پنجشنبه هایم عجین شده بود با رنگ و آب و قلمی که نقش می زد...

سال های سال...

یک سالی هست که دور افتاده بودم از آن فضا ...

هر پنجشنبه می گفتم از هفته بعد...

هفته بعدی اما دیگر در کار نیست.

استاد نازنینم همراه برگ های پائیز خزان کرد...

دلتنگش هستم.

به دو تا تابلوی یادگارش نگاه می کنم و لبخندش را به یاد می آورم.

لحظاتی حقیقی را در محضرش داشتم...

نمی دانم فردا تاب رفتن به تالار وحدت را خواهم داشت برای بدرقه اش؟

این پائیز زندگی من چونان درختی است که برگ های ارزشمندش را به دست باد می سپارد...

 و من می اندیشم که خوشبختم که در محضر استادانی بزرگ حضور داشته ام...

و از زندگی خالی از حضور بزرگان بر خود می لرزم.

پ.ن: برای بدرقه نرفتم.

۱۳٩۱/٧/٢٥ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir