تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از ماه ها این دکتر و آن دکتر بالاخره پزشکی پیدا کردم که برای مریض هایش اهمیت انسانی قائل است.

وقت می گذارد و خوب می شنود و خوب راهنمایی می کند.

راستش را بخواهید در این چند ماه همه جور دکتری رفتم از متخصص هورمون و غدد بگیر تا زنان و روانپزشک.

سنتی و مدرن...

زن و مرد...

هر کدام بسته به تخصصشان تجویزی داشتند که من انجام ندادم.

امشب اما به یک نتیجه رسیدم همه آنها با وجود تمام تفاوت هایشان یک چیز را حتما برای من تجویز می کردند...

فعالیت شدید بدنی...

ماحصل و جمع بندی این دوره 6 ماهه این بود که مغز من به اندازه کافی درگیر است ولی بدنم نیاز به فعالیت دارد تا با سوخت و ساز خود فضا را برای فعالیت مغزی باز کند.

خودم هم تجربه اش را داشتم. روزهایی که فعالیت جسمی بالایی دارم سرحالتر و شاداب تر و خلاق ترم.به همه کارهایم می رسم و حتی بیش از برنامه ریزی تعیین شده وقت میاورم.

به هر حال همه آنان متفق القول فعالیت زیاد در طبیعت را برایم تجویز کردند.

یادتون است توی کتاب دینی مدرسه می گفت عقل حکم می کند که حتی وقتی یک بچه به شما هشداری می دهد، هوشیار تر عمل کنید.

حالا مدت هاست که که نه یک بچه که ده ها فرد عاقل و بالغ  و حتی مورد اعتماد به من هشدار هایی می دهند که تکرارش باعث حقانیتشان شده است.

به هر حال امشب به این نتیجه رسیدم که کلا زمینه کاریم را عوض کنم.

با توجه به شم مدیریتی و شخصیت سلطه جویم تنها کاری که به نظرم امد که در راستای تجویز اطبای محترم باشد چوپانی است...

هم در طبیعت است

هم تعداد کثیری زیردست مطیع دارم

هم گوشت کیلویی خدا تومان است!!!

پ.ن: هر چه بیشتر می گذرد بیشتر پی می برم در جای نادرست قرار گرفته ام و مسیر نادرست را پیموده ام. البته شاید نادرست نبوده ولی بیشتر از این جواب نمی دهد.

۱۳٩۱/٧/٢۳ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir