تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک سال بعد از حذف تو از زندگیم ، دوستی مشترک می نشیند روبرویم و از روزهای اول آشناییمان می گوید.

از حس تو نسبت به منو از درد دل هایی که برایش کرده ای...

از اینکه به من فکر می کردی دلم گرم می شود گرچه تو هیچ وقت نفهمیدی چقدر دوستت داشتم ...

اینجوری شاید باور کنم که هر کششی دو طرفه است.

البته اولش .

بعد این ما هستیم که تصمیم می گیریم در این بازی بمانیم و یا برویم .

تو رفتی و من ماندم.

حالا یک سال است که ندیدمت.

دورادور می شنوم از زندگیت.

مدت هاست که دیگر اثری از تو در دلم نیست.

مدت هاست که انسان هایی دیگر در زندگیم حضور پیدا کرده اند بسیار متفاوت تر از تو.

اما هیچ وقت دست کم نمی گیرم حسی را که نسبت به تو داشتم.

3 سال تمام با این حس زندگی کردم . در کنارت کار کردم.

عمریست برای خودش

شوخی نیست

و به همین خاطر دست کم نمی گیرمش.

رویاهایم را پاس می دارم هر چند سراب بوده باشند.

حالا بعد از اینهمه مدت دوستی به من می گوید که دوستت داشت ولی ترسید جلو بیاید.

این خوب است .

این یعنی من اشتباه نکردم در احساسم.

یعنی من ماندم و تو جا زدی...

یعنی من بد نبودم ...

یعنی تو شجاع نبودی...

اگر نمی ترسیدی چه می شد؟

در هر صورت تو و 4 سال زندگیم  را شفاف کرد این گفتگوی زنانه.

۱۳٩۱/٧/٢٢ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir