تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ظهر تابستان:

از صبح همراه مادرت به خانه مادر بزرگ آمده ام...

خانه ای قدیمی توی یک کوچه بن بست، پشت باغ سفارت.

در که باز شد دست مادر را ول کردم و لابلای درختان حیاط با سرخوشی دویده ام و بعد از فرار از ماچ و بوسههای مادربزرگ و خاله ها دست در دست دختر خاله هم بازیم ، با کلی قالیچه و ظرف و ظروف شکسته، به حیاط پناه برده ام . چند ساعتی را لب حوض و زیر درختان بازی کرده ایم و بعد از خوردن یک ناهاری که همچین هم به مذاقم سازگار نبود رسیده ام به چرت بعد از ظهر...

سقف خانه مادر بزرگ بلند است. بلند تر از هر سقفی که دیده ام ... دیوار هایش هم پهن است برادرم می گوید سقف بلند را دیوار پهن تاب می اورد ...

سکوت بعد از ظهر خانه مادر بزرگ بین اینمهه ادمی که گوش تا گوش خوابیده اند برایم سرشار از معما است...

ملحفه های خنک از توی گنچه هنوز بوی نفتالین می دهند. این بو را دوست دارم .

ته صف هستم ..

اخرین نفر که دم درگاهی خوابیده است و این مجالی است که به حیاط خیره شوم و خیال بافی کنم...

صدای یک نواخت پنکه سقفی کم کمک جادویم می کند و چشم هایم سنگین می شود...

می دانم که ساعتی بعد لحظه های خوش دوباره به جریان خواهند افتاد...

بیدار که می شوم همه بیدارند...

حیاط آب پاشی می شود و بساط عصرانه را پهن می کنند...

طوطی های باغ سفارت به خانه بر می گردند.

کمی بعد پدر بزرگ خواهد رسید...

اول پیرمرد میوه فروش با یک فرغون پر از میوه های تابستان می رسد و کمی بعد ترش خودش با دست های بزرگش...

خوراکی سهم ما هم حتما توی جیبش است.

کمی بعد تر پدر ها می ایند و شام های خانه مادر بزرگ که من عاشق مرغ رب زده اش هستم.

ظهر پائیز:

هنوز گرم است و روپوش و مقتعه بلند عصبیم می کند. 

پارچه های نویشان زبر و خشن هستند و راحت نیستم در انها...

می رسیم خانه اول از شرشان خلاص می شوم و با خودم تکرار می کنم بعد از مدرسه هیچ گاه مانتو شلوار تترون سورمه ای نخواهم پوشید....

ناهار را با ولع می خورم ...

به اتاقم پناه می برم و کتاب ها...

یادم نمی اید ظهر پائیز را که درس خوانده باشم...

بعد محو آسمان می شوم و ابرها...

و درخت چنار روبروی پنجره ...

برگ هایش را از دست خواهد داد ...

چه حیف...

رادیو گوش می کنم و عاشق مجری های رادیو می شوم...

مردهایی با صداهایی دلنشین...

در اغاز روزهای نوجوانی آینده ای پر از عاشقی را روبرو دارم...

خیلی زود هوا تاریک می شود...

غروب پائیز رحم ندارد..

ظهر زمستان:

زمستان ها انگار ظهر ندارد

به خود میایی نزدیک غروب است...

کلاس های دانشگاه تمام شده و خسته از یک روز باید برگردم خانه...

 برف می بارد...

قدم زدن زیر برف هم عالمی دارد به شرطی که کفش خوبی داشته باشی...

سوز سردی که به دماغم می خورد وسوسه ام می کند منتظر اتوبوس بمانم...

ایستگاه اول و دوم را تحمل می کنم ولی هوای خفه اتوبوس را تاب نمی اورم...

پیاده می شوم و قدم زنان به خانه می روم..

بادست هایی پر از شاسی و بار و بندیل هنری ...

این بار کشی را وسیله ای می دانم که باعث می شود همه بفهمند دانشجوی دانشگاه هنرم ...

کاش می شد دانشگاه تهرانش را هم یک جوری مشخص می کردم تا با این دانشگاه آزادی های تازه از راه رسیده اشتباهم نگیرند...

تاریکی ها هنوز عمیق نشده که به خانه می رسم ...

و به گرمای حمام پناه می برم...

اما بماند که 15 سال بعد زیباترین زمستان عمرم را گذراندم...

ظهر بهار:

بهار برایم واقعا فصل شیدایی است...

فصب جدایی هم هست انگار...

دومین بار است که در روزهای نیمه بهار رابطه ای بلند مدت را تمام کرده ام...

اما جادوی بهار به کمکم می اید تا ترمیم کند دل شکسته ام را...

زیر درخت های پارک نشسته ام ...

در کنارم جویباری نرم و نازک می جوشد و می رود...

درختی که بهش تکیه داده ام جوانه های کوچک سبزی دارد که امید را در دلم زنده می کنند...

 کمی ان طرف تر درخت سنجد وحشی غرق در شکوفه های سپید است...

وقتی طبیعت بعد از آن روزهای سخت زمستان دوباره اینگونه زنده شد دل من هم باز گرم خواهد شد...

اگر یکی از این اتفاق ها در فصلی دیگر می افتاد و دست مادرانه بهار نبود زندگی من شاید روالی دیگر داشت...

علف تنکی که به تازگی سر از خاک بیرون آورده است را نوازش می کنم و مصمم از جایم بلند می شوم..

جوانم و هنوز امید دارم  و ایمان به زندگی ...

دوباره جوانه خواهم زد....

 

۱۳٩۱/٧/٤ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir