تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این دو مرد:

این دو مرد هیچ وقت همدیگر را ندیدند...

ملاقاتشان از آرزوهایی بود که گویی به رویا بدل شده است...

این دو مرد اما ، از حضور دیگری در زندگی من خبر داشتند و نقش او را می دانستند.

این دو مرد هر دو مرا باور داشتند ...

 در کنار هر کدامشان با تمام وجود بهترین لحظاتم را گذراندم.و همیشه شکر می کردم که زندگیم از مردان بزرگ خالی نیست و اطرافیانم یک سر و گردن از مردمان عادی فراترند...

هر چند که جنس لحظه هایم با هم فرق داشت و بودنم در هر موقعیت رنگ و بویی متفاوت از دیگری داشت...

با یکی شادمانه خندیده ام و با یکی از ته دل گریسته ام و بار غم هایم را بر شانه هایش نهاده ام.

در کنار هردو شاد و پر انرژی بوده ام...

ولی..

این روزها آنها روبروی هم نیستند ، در یک راستا هم نیستند...

اما رشته ای که مرا به مرد دوم پیوند داده با تار و پود وجودم عجین شده است و بریدنش به همین راحتی نیست...

حضور مرد اول باعث رشد تمام ابعاد وجود مرا در بر می گیرد و مرد دوم اما ایک بخش کوچک را ...

اما همین بخش کوچک انقدر عمیق است که تا اعماق ناخودآگاهم نفوذ کرده است.


انتخاب درست مرد اول است .این را عقل و منطق و احساس باهم می گویند ولی نمی دانم آیا می توانم به این انتخاب احترام بگذارم یا تاب نخواهم آورد.

 می دانم ارزش هرچیز به اندازه وقتی است که برایش صرف می کنیم و من بیشترین وقتم را صرف کدام یک می کنم؟

در حقیقت با دیوانگی های اخیرم نمی دانم آیا درست انتخابی خواهم داشت یا نه !

حتی باور ندارم مقایسه این دو کاری درست باشد چرا که از دو جنس متفاوتند و دو دنیای پر رمز و راز...

اما یک چیز این میان مشترک است...

من!

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir