تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

2- مرد دوم

چشم ها به صفحه پاور پوینت است و من از میان تاریکی به نیم رخ مردی نگاه می کنم که با نور مونیتور روشن شده ...

یک روز بیشتر نیست که می شناسمش ولی عجیب حس نزدیکی با او دارم...

بعد از تمام شدن کارگاه دو روزه حس می کنم در جدید در زندگیم گشوده است و با باز شدن این در ابعاد مختلف دانشته هایم بهم متصل شده اند...

.....................................................................................................

دو سال گذشت تا در چنین روزهایی باز هم در کنار هم قرار گرفتیم . این بار نه در کسوت استاد و شاگردی که در مقام همکار...

و زندگیم رنگ و بویی دیگر گرفت...

هر روز چیز جدیدی از او می اموختم...

فنون کسب و کار...

اصول ارتباطات...

چالش و جنگاوری...

قوانین بازار...

و قدرت را...

و در ازای این دروس برایش بی مزد و مواجب کار می کردم...

روحم را اغنا می کرد و نه جیبم را...

از بیرون هیچ کس تائیدم نمی کرد ولی در کنار او بودن برایم رضایت بخش بود.

تا سیل حوادث و اتفاق های پیش بینی نشده مسیرم را برگرداند...

دورتر شدم ...

فاصله ها بیشتر شد و چه کشیدم از این فاصله ها...

اما این دوری باعث شد که متوجه شوم که علقه و پیوند میان ما عمیق تر از ان است که به نظر می آید و به راحتی بریده نمی شود...

این رابطه از بیرون سیمای مقبولی ندارد ولی در کنار او من شادم و می خندم..

در کنار او چشم هایم می درخشد...

به من احترام می گذارد و توانایی هایم را می ستاید...

روی من حساب می کند و خیلی جاها به من تکیه می کند و همین باعث می شود که حس خوبی داشته باشم از بودن در کنار او...

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir