تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

1- مرد اول

من شما را می شناسم!

این اولین جمله ای بود که به مرد جا افتاده با موهای جو گندمی و کت شلوار بلیزر گفتم.

خودم را معرفی کردم و نشان دوست مشترکمان را دادم.

خندید ...

و از همان غروب زمستانی این مرد وارد زندگیم شد...

بسان پدری مهربان دستم را گرفت و قدم به قدم زندگیم حمایتم کرد.

بی هیچ چشمداشتی...

هیچ وقت از من نخواست کاری برایش انجام دهم...

به من راه و رسم انسانیت را آموخت...

از ایثار گفت و از بخشش...

از مسیر رشد و تعالی...

از هدف هایی والاتر ...

از رسالت انسان در زمین...

در بحران ها و سختی هایم وقت گذاشت و مواظبم بود...

به موقع تشویق کرد و کم هم بیم و انظار نداد...

راه درست را نشان داد ولی اجباری در کار نبود...

انتخاب همیشه با خودم بود...

می توانستم سریع قدم بر دارم و یا آهسته ...

تنها چیزی که انتظار داشت ثبات قدم بود...

صبر کرد و خطا هایم را نادیده گرفت...

بارها از اول شروع کرد و قدم به قدم همراهی کرد...

سربالایی ها هولم داد و سرازیری ها ترمزم شد...

در طوفان ها پناهم داد...

هرجا به نصایحش گوش کردم سختی کشیدم ولی طعم پیروزی و موفقیت را چشیدم..

هرجا حرف هایش را باور نکردم ، پشیمانی را تا اعماق وجودم لمس کردم.

او همچون سفالگری ماهر گل وجودم را شکل داد و هنوز که هنوز است هر لحظه و هر دم گوشه ای را می تراشد و فرم می دهد اما این روزها حس می کنم کار برایش سخت شده چرا که گل که خشک شود سخت است ایجاد انحنا و نرمی..

اعتراف می کنم شخصیت امروزم را مدیون تعالیم و هدایت این مرد بزرگ هستم حیف که کاهلی کردم و بسیاری از پندهایش را سرسری گرفتم.

و این تنها یک گوشه از تاثیر حضور او در زندگیم است....

...................................................................................................................

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir