تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

جدال اولین ما در یک شب تاریک و طولانی در قطار مشهد به تهران بود ...

تمام شب بیرون کوپه ای ایستاده بودم که در آن پسری که یکدیگر را دوست داشتیم سرگرم التیام بخشیدن به درددلهای دوستی دیگر بود و در کل آن شب تاریک و یک بار هم سراغی از من نگرفت...

آن شب با تمام وجود حس کردم که چرا حسادت را به مار تشبیه می کنند. دورت می پیچید و نیشش را به قلبت فرو می کند...

و من تنها توانستم آن شب را با سلاح صبر و سکوت در برابرش مقاومت کنم...

شبها و روزهای بسیار دیگری گذشت و به واسطه حضور مردانی که دوستشان داشتم جدال من و این عجوز مخوف بیشتر و بیشتر شد...

هر بار که دیگری بر من ارجح بود، هر بار که در زمانی که باید یار در کنارم نبود و پیش دیگری بود و .. 

بی محابا حمله می کرد. چنگالهای خاردارش را در قلبم فرو می کرد و تمام بدنم را از هم می درید و تنها دفاع من کماکان صبر و سکوت بود...

می دانم که شاید اگر صبر و سکوت نبود وقتی که این هیولای متعفن حمله می کرد و قلبم را می فشرد توان آن را داشتم که یکی را بکشم . می توانستم به همان خوفناکی او شوم . مانند خون آشامان تو را هم از جنس خود می سازد. وقتی قلبت در سیطره اوست مغزت کار نمی کند. با هر تصوری دیوانه می شوی...

فکر اینکه الان دیگری در کنار دلبر توست تو را یکپارچه آتش می کند. فکر اینکه لبخندش ، دستهایش و نگاهش را نثار کسی جز تو می کند شرحه شرحه ات می سازد...

تمام بدنت در قبضه عفریت حسادت است. کمرت را می شکند و به تمام وجوت چنگ می اندازد.

اگر تسلیم شوی می توانی آدم بکشی...بی اغراق می گویم.

سالها با این عفریت جدال کردم و برای آنکه مسخ آن نشوم و به فرمانش نروم خود را زندانی کردم و زجر کشیدم.

حالا اما می دانم که قدرتی بس عجیب دارد این عفریت حسادت زنانه...

باور می کنم که هزاران فتنه در چنته دارد و می تواند دنیایی را به ویرانی بکشد. به چشم دیدم که می توان دختری نرم خوی و ارام را تبدیل به دهشتناک ترین زنان کند با توان کشندگی بالا...

کاش مردان می دانستند که نگاهی و لبخندی را که از معشوق خود دریغ می کنند و نثار دیگری می کنند باعث می شود طلسم این عفریت بشکند و زندگی ها را تباه کند.

این روزها که دلبستگی فردی ندارم از دور نگاهش می کنم. به نظرم می اید که کریه موجودی است. متعفن و با بالهایی چرمین و چنگالهایی خاردار وقتی حمله می کند پشتت می نشیند و بالهایش را دورت می بندد و چنگالهای زهر اگینش را در قلبت فرو می کند و با ضربه هایی که به سرت می زند مغزت را مختل می کند و قدرت تصمیم گیری درست از تو سلب  می شود.

کاش مردان می دانستند که جدال با این عفریت توان زنان را می برد . زنان باهوش مسخ شده به هزار لطایف الحیل دسیسه ها می چینند و رقیب را از بین می برند. زنان کم هوش تر دادوبیداد راه می اندازند و وضع را به ضرر خود خراب می کنند و خود را از بین می برند.

نمی دانم راهکار مقابله با او چیست. حسادت در عشق فردی امری طبیعی است و انکارناپذیر. هرچه علقه ها بیشتر شود تو آسیب پذیر تر خواهی شد.

تنها راه شاید، صحبت با مردان باشد . حیف که زیر بار نمی روند این قشر به زعم خود همه چیز دان. یا داد و بیداد می کنند که مگر به من شک داری ؟ و یا متهمت می کنند به هزار چیز دم دستی...

دوستی می گفت این عشق نیست که تو تاب بودنش را با دیگری نداشته باشی ، عشق حقیقی به انتخاب معشوق احترام می گذارد.

به گمانم این دوست هیچ وقت عاشق نشده و یا هیچ وقت ندیده است چگونه نگاهی را که انتظارش را می کشیده به چشمان دیگری دوخته شده است.

خوب است بشناسیمش. قدرتش را بدانیم و برایش فکر راهکار باشیم .

ما زن هستیم ، سازنده و مولد و این عفریت کارش تخریب است. فرق ندارد که تو ویران می شوی یا معشوقت و یا رقیب و حتی دنیایی تباه می شود. هدفش ویرانی و تباهی است. به همین خاطر است که زنان بیشتر مورد حمله قرار می گیرند تا نتوانند بسازند و دنیا را از عشق و شور پر کنند.

تسلیم شر نباید شد ولی چه باید کرد؟ 

نمی دانم ولی می دانم که هنوز پس از گذشت 13 سال نتوانسته ام با قطار شب رو از مشهد به تهران باز گردم.

پ.ن1: این نوشته واقعی - تخیلی به خاطر آن است که بعد از روزها پای تلویزون نشستم و زنی را درجدال با حسادت دیدم در تدارک کشتن رقیب. زنده شد تمام آن لحظات تلخ دوباره.

 

 

۱۳٩۱/٦/٢٦ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir