تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

خسته و خواب آلود نشسته ام و برای ماندن و رفتن چرتکه می اندازم...

کلاس منطق الطیر است و از بعد از تمام شدن داستان شیخ صنعان دیگر تمایلی به ادامه کتاب ندارم...

بحث این جلسه اما، عشق است...

عشق فردی...

عشقی که در ان تردید نیست ، حساب و کتاب نیست ، من و تو نیست ...

خالص است و پاک...

سالها پیش هم این کلمات را از همین استاد شنیده بودم . ان زمان که مثنوی را می خواندیم...

همان زمانی که به زعم خودم عاشق بودم...

و بعد از هر کلاس دنبال نشانه های عشق در رابطه ام می گشتم...

....

دیشب اما خواب بیداد می کرد...

پلک هایم روی هم میفتاد و تمرکز نداشتم...

بدنم انگار مقاومت می کرد از شنیدن درباره عشق ...

برای اولین بار وسط کلاس آمدم بیرون...

توی کوچه لب باغچه نشستم، بوته لاواند را در بغلم گرفتم و فهمیدم که حتی دیگر دلم عاشق شدن هم نمی خواهد...

نمی دانم دلی را که نخواهد عاشق شود هنوز دل می نامندش؟!

پ.ن: چند تا داستان در خصوص آلزایمر خواندم، عجیب دردناک بود. ولی به این فکر می کردم که اگر 20 سال دیگر آلزایمر بگیرم به کدام یک از دوران زندگیم برخواهم گشت؟ چشم به راه چه کسی خواهم بود؟ 

۱۳٩۱/٦/٢٢ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir